خدا میدونست من و اون دوست لانگ دیستنسم اگه پیش هم بودیم همش عکسای طوفانی از همدیگه میگرفتیم و بقیهی ادمها اصلا به چشم نمیومدن، برای همین هر کدوممون افتادیم یه گوشهی دنیا.
عاشق خونهی قبل مهمونم؛ اون یک ساعت طلایی که همهچیز مرتب و آماده است و منتظر زنگ در نشستی.