خدا میدونست من و اون دوست لانگ دیستنسم اگه پیش هم بودیم همش عکسای طوفانی از همدیگه میگرفتیم و بقیهی ادمها اصلا به چشم نمیومدن، برای همین هر کدوممون افتادیم یه گوشهی دنیا.
عاشق خونهی قبل مهمونم؛ اون یک ساعت طلایی که همهچیز مرتب و آماده است و منتظر زنگ در نشستی.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
به شرمندگی پدری فکر میکنم که نمیتواند برای دختر گرسنه اش، غذا جور کند. به برادر بزرگتری فکر میکنم که برای برادر کوچک تر از خودش از سهم خود میگذرد، برادر کوچکتری که تنها خانواده ی اوست. به زندگی فکر میکنم که نه خانه ای از او مانده، نه طعامی. به حیاتی فکر میکنم که آب ندارد. به سفره های خالی فکر میکنم، به انسانیت، مظلومیت، به پنجاه و نه جانِ بی گناه، به مرگ از سر گرسنگی، به مردمانی که چشم بستند، به مردمانی که میجنگند.
به دستانی که دیگر برای مقاومت جان ندارند فکر میکنم، به اندوه مادرانی که شیر ندارند، کودکانی که توان بازی ندارند. و گریزم سمتِ کربلاست. به کربلا فکر میکنم، به آب، به عطش، به غزه ..