از دست مامانبزرگ که میگفت از خونه بیرون نرو سرما میخوری فرار کردم و یه پتو رو سرم کشیدم و بدوبدو تو این بارون اومدم پشت
شاید میخواستم مطمئن بشم که اون زیر خاک سردت نمیشه
هرموقع میام پیشت آرومتر میشم ولی از اینکه هنوز زندهم و دارم زندگی میکنم عذاب وجدان دارم