یعنی سر امتحان انقدر خسته بودم که نزدیک بود قید پاس شدنو بزنم و از جلسه بزنم بیرون.
خزعبلات؛
یعنی سر امتحان انقدر خسته بودم که نزدیک بود قید پاس شدنو بزنم و از جلسه بزنم بیرون.
مراقب دستشو گذاشت رو شونم تا بیدار شم و برگه رو امضا کنم...
یعنی تا این حد خسته بودمااا
تازه حالت تهوع و سرگیجه هم داشتم چون هیچی نخورده بودم و یه عالمه ساعت بود که نخوابیده بودم.
شوهر خالم هر وقت منو میبینه میگه فاطمه بیا انتخاب رشته دانشگاهتو من برات انجام بدم.
و منم هر بار میگم که هنوز کنکور ندادم و وقت انتخاب رشتم نرسیده.
شوهر خالم تنها کسیِ که از بچگی خانوم دکتر صدام میزنه و بهم امیدواره و واقعا دلم نمیاد نا امیدش کنم.وا
روم نمیشه بهش بگم از پزشکی خوشم نمیاد و با این وضع درس خوندنم تهِ تهش باید بشینم بالای آمبولانس بگم بیو بیو بیو بیو...😂😂😂
خونه مامان بزرگ اینجوریه که وقتی میخوای یه تخم مرغ واسه خودت درست کنی قبلش بلند صدا میزنی کسی گشنشه؟اگه گشنتونه بگید واسه شماهم درست کنماااا
و همه با هم داد میزنن نه ما گشنمون نیست.
اما به محضِ پخته شدنِ تخم مرغ یهو پسر خالم میاد میگه وای چقد گشنمه و بعد دستشو تا ته میبره تو ماهیتابه و یه لقمه اندازه کله ی من میگیره ومیره.
نفر بعدی میاد میگه به به نازی خانوم چه کرده همه رو دیوونه کرده.اونم میاد یه لقمه گنده میگیره و میره.
بعد بچه کوچولو های فامیل دونه دونه میان سمتم و قیافشونو مظلوم میکنن و میگن نازی ماهم گشنمونه میشه به ماهم غذا بدی؟
و اینطوریه که کل خاندان سیر میشن الا خودم.
خب میمیرین از همون اول بگین؟
گاهی وقتا واقعا اینجوریم که کاش هیچوقت پامو تو ایتا نمیزاشتم و هیچوقت هوس کانال زدن تو ایتا نمیکردم و هیچوقت با یسری آدما آشنا نمیشدم.
اونوقت قطعاً اعصاب و روان آروم تری داشتم و آدم خوشحال تری میبودم.