خزعبلات؛
نتونستم روز تشییع تهران باشم و سفرم یکروزه و کوتاه بود اما همون لحظات کوتاهی که اونجا بودم انگار همه چیز برام مثل یه خواب بود.
موقع نماز وقتی گفتن اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا دیگه هیچکس نتونست بغضشو فرو بده؛ آقای مظلومِ ما، ما هیچ چیزی جز خوبی در شما ندیدیم..
زن و مرد در کنار هم تو صف نماز شونههامون لرزید و از عمق وجود زار زدیم. دیگه صدای کسی که داشت نماز میخوند رو نشنیدیم و فقط صدای گریههامون بود که شنیده میشد.
هنوزم هیچ چیز رو نمیتونم باور کنم.
همه یک غمِ بزرگ و مشترک داشتیم. هیچکس نمیخندید و یا حتی لبخند نمیزد، چشمهامون ورم کرده بود و سرخ شده بود و به هم تسلیت میگفتیم و همه درکنارهم شبیه یک خانوادهی داغدارِ بزرگ بودیم.
با این حال هنوزم باورم نمیشد و بغض توی گلومو فرو میدادم و سکوت میکردم و فقط خیره شده بودم به اون جمعیت عظیم.
برای همیشه این حسرت روی دلم میمونه که ایکاش بیشتر شمارو شناخته بودم، ایکاش بیشتر پای سخنرانیهاتون نشسته بودم و بهتون گوش داده بودم، ای کاش فقط یکبار میتونستم شمارو از نزدیک ببینم. چقدر غمانگیز که این اولین و آخرین دیدارِ ما بود.
و خدا صبور کند در غم مصیبتت مارا...
-چهاردهمِ تیرماهِ هزار و چهارصد و پنج-
آمدی جانم به قربانت، ولی بیجان چرا؟..:)
خوش به حال تموم آدمایی که تهران توی تشییع آقا شرکت کردن.
بعد همراه آقا رفتن قم، نجف، کربلا و حالا هم مشهد و وداعِ آخر..
منم اینجام. کنجِ خونه، و فقط یه عالمه گریهی نکرده دارم.