eitaa logo
خزعبلات؛
290 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
217 ویدیو
3 فایل
ـ‌محزون ولی امیدوارـ بدون اکسیژن زنده میمانم، بدون چای هرگز. سبز باش و‌ سبز بمون' راستی یادت نره لبخند بزنی* https://daigo.ir/secret/685040610
مشاهده در ایتا
دانلود
[از زخم ترک خورده و از درد کبودیم کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم.]
امتحان های نهایی امسال به معنای واقعی کلمه نفرین شده هست !
ساعت ۸ صبح بود،با دلهره از خواب پریدم و صدای تلویزیونو شنیدم که میگفت هنوز خبری از بالگرد ها نشده... با خودم گفتم نه اینا همش دروغه،پیدا میشن بالاخره،من میدونم که پیدا میشن... الان میرم براشون دعای توسل میخونم و توسل میکنم به جوادِ امام رضا؛اره میدونم امام رضا محاله دست رد به سینمون بزنه آخه جوادش براش خیلی عزیزه... ولی هنوز دستم به مفاتیح نرسیده بود که مامانم با گریه گفت همشون شهید شدن... صدای گریه کل خونه رو گرفت؛من و بابا و مامان چشم دوختیم به مجری تلویزیون که لباس مشکی تنش بود و خبر رو میداد.. درست مثل همون روزی که خبر شهادت حاج قاسم رو بهمون دادن،نفسمون تنگ شد،قلبمون تند تند به قفسه سینمون میکوبید و هق هقمون بلند شد. فردای اون روز امتحان شیمی داشتیم(که بعدا کنسل شد*)و مجبور بودم با اون حال زار برم کتابخونه. لباس مشکیمو پوشیدم و توی راه با صدای غمگین آقای چاووشی که از ضبط ماشین پخش میشد،زار زدم. توی کتابخونه با دیدن اون دخترایی که شاد بودن و می‌خندیدن و لباس مشکی هم نپوشیده بودن زار زدم. توی نماز خونه وقتی اون دخترای رو مخ و پر سر و صدا پشت سرم حرف میزدن و می‌خندیدن زار زدم. بین درس خوندن سرمو گذاشتم روی میز و زار زدم. وقتی از کتابخونه اومدم بیرون با دیدن چایخونه امام رضا که کنار در کتابخونه برپاشده بود و با شنیدن نوای آمدم ای شاه پناهم بده.. مثل دختر بچه ها آستین لباسمو گرفتم جلوی چشمم و زار زدم. وقتی داشتم از خیابون شلوغ و پر از ماشین رد میشدم زار زدم. وقتی میخواستم سوار موتور بابا بشم و برگردم خونه چادرم به پلاک موتور گیر کرد و خوردم زمین، اونجاهم زار زدم. وقتی رسیدم خونه و دیدم چادری که نو خریده بودم به طرز فجیعی نخ کش شده زار زدم. اون روز بر خلاف همیشه که دوست نداشتم جلوی دیگران گریه کنم و میرفتم یه گوشه قایم میشدم و خودمو خالی میکردم،جلوی یه عالمه چشم زار زدم. خلاصه که مثل دختر بچه های لوس و نازک نارنجی منتظر بودم تا یه نفر بهم بگه بالای چشمت ابروعه تا بزنم زیر گریه و پامو بکوبم روی زمین و بگم نه،نه نمیخوام،نمیخوام. انقدر توی طول روز جلوی خودمو گرفته بودم و بغضمو فرو داده بودم که فقط منتظر یه تلنگر بودم؛دنبال یه بهونه بودم،تا اون سیب گنده ی توی گلومو بندازم بیرون و همین اتفاقای کوچیک بهونه ی خوبی بود برای رها کردن ِ سیلِ اشکام. و در عجبم که چطور بعضی آدم ها اونقدر سنگ دل و بی وجدانن که حتی کمی هم ناراحت نشدن... [ به جا مونده از دوشنبه ی تلخی که گذشت * ] •شیرکاکائو•
سلام و عرض ادب.
چقد خودمو به درو دیوار کوبیدم که امروز مشهد باشم ، نشد.
اشکال نداره ته تهش از پشت تلویزیون مراسمارو دنبال میکنم و گریه میکنم.
به یادتون؛
اون حسِ سبکیِ بعد از روضه>>
هدایت شده از , Paradox ,
46.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کل زندگیمو نشونم داد دستش درد نکنه: همینه خودشه
خزعبلات؛
کل زندگیمو نشونم داد دستش درد نکنه: همینه خودشه
این واقعاً خودِ منه در تمام طول زندگیم: مثلاً وقتی داشتم سعی میکردم با یه دختره که پشت کنکوری تجربی بود و کنارم میشست توی کتابخونه دوست بشم چند تا سوال درباره شیمی ازش پرسیدم و اونم جواب داد و چن تا چیزو برام توضیح داد ولی بعدش کتاباشو برداشت رفت جای دیگه نشست که خیلی ازم دور بود و من تمام طول روز داشتم به این فکر میکردم که شاید از من متنفره و دلش نمیخواد باهاش حرف بزنم یا شاید بخاطر اینکه ازش سوال شیمی پرسیدم و تمرکزشو به هم زدم دلش نمیخواد کنارم بشینه یا شاید بخاطر اینکه بهش گفتم بیا بعد از تموم شدن این فصل بریم اون گوشه از کتابخونه که خلوت تره،باهم مسائل شیمیو کار کنیم از دستم ناراحت شده یا شایدم توی ذهنش داره بهم فحش میده و میگه این دختره چقدر رو مخه و هزاران شایدِ دیگه... و مغزم داشت منفجر میشد ولی بعداً که ازش پرسیدم چرا یهو جاتو عوض کردی بهم گفت شارژ گوشیم تموم شده بود و اون جایی که الان نشستم کنارش پریز برق داره:))) و من خیلی الکی داشتم خودمو به خاطر یه مسئله ی کوچیک میکشتم:)
الان که مردم کشورمون بیشتر از همیشه باهم متحد و یکپارچه شدن باید منتظر یه فتنه ی جدید از طرف دشمنامون باشیم...