امروز تا ظهر دانشگاه بودم ظهر برگشتم خونه ناهار خوردم بعد رفتم سرکار تا غروب بعدش سریع اومدم خونه آماده شدم رفتم مراسمی که به مناسبت روز دختر بود چون اونجا خادم تشریفات بودم خلاصه پدرم کاملاً در اومد تا ساعت یازده اونجا با هزار تا دختر کوچیک و بزرگ سر و کله زدم بعد اومدم خونه مامانم میگه وا مگه تو قرار نبود واسه روز معلم برای کل بچه های کلاس داداشت کیک درست کنی؟
آخه زنننن زودتر میگفتی😭😭😭
هیچی دیگه خسته و کوفته و له شده خودمو کشوندم تو آشپزخونه برای بیست و پنج تا بچه کیک شکلاتی پختم الانم باید برم آشپزخونه رو تمیز کنم تا کیک آماده بشه و فر رو خاموش کنم فرداهم تا بوق سگ دانشگاه دارم😭.
جشنی که امشب رفتم برای دخترای هفت تا هفده سال بود و خب قاعدتاً ما فقط اونجا به عنوان مسئول و خادمیاران آستان قدس حضور داشتیم.
یعنی من کاملاً سلامت روانم رو امشب از دست دادم از بس که حرص خوردم.
دقیق هزار تا دختر اونجا بودن که توی دو تا سالن مختلف جشن داشتن و بر اساس سنشون دو گروه شده بودن
ما باید این جمعیت رو سازماندهی میکردیم و به نوبت بهشون شیرینی خامه ای و شربت و آب و یه هدیه کوچیک میدادیم.
بماند که طی انجام این کارا سر تا پا با شربت و شیرینی یکی شدیم و الان من در چَسبو ترین حالت ممکن به سر میبرم😭
بعد چون جشن مخصوص دخترا بود مادرا نباید همراهشون میرفتن جشن و خب پذیرایی هم برای اونا در نظر گرفته نشده بود
خلاصه زبونمون مو در آورد ولی آخرش چند نفر همراه بچه هاشون وارد سالنای جشن شدن و هر چی هم سعی میکردیم با محبت و احترام بهشون بفهمونیم که شیرینی و شربت ممکنه تو این جمعیت کم بیاد و لطفا فقط بزارید بچه هاتون بردارن و خودتون بر ندارید باز یه عده گوش ندادن و ماهم نمیتونستیم بیشتر از این کاری بکنیم چون اینجوری خیلی زشت بود واقعا
حتی پسر بچه ها و شوهراشونم با خودشون آورده بودن و اوناهم خودشون از خودشون پذیرایی میکردن🤡
یعنی اونجا در حالی که با لبخند بهشون میگفتم نوش جان قشنگ اینجوری بودم که رو لبم خنده تو دلم درده😭😭
آخر مراسم هم باید دور تا دور بچه هارو میگرفتیم و اجازه نمیدادیم کم از محوطه خارج بشن تا پدر مادراشون بیان اونجا صداشون کنن و ببرنشون.
دخترای نیم وجبی کلاس اولی گریه میکردن که بزارید ما بریم چرا مارو زندانی کردین😭😭😭😂
خب من فدات بشم الهی بزار این ننه بابات بیان دنبالت بعد برو من که نمیتونم ولت کنم بری گم و گور بشی
حتی یکیشون با گوشی به باباش زنگ زده بود و گوله گوله اشک میریخت میگفت بابا اینا اینجا مارو زندانی کردن نمیزارن ما بریم😭😭😭😭😭
جدی خیلی بامزه و کوچولو بودن چندتاشون اومدن حمایل خادمی که رو دوش ما بود رو بوس میکردن میرفتن قسقتسقتس😭😭
وارد دانشکده هنر و معماری دانشگاه که میشی بوی تند رنگ و تینر میخوره تو بینیت.
عاشق این مکانم؛ قشنگ یه جون به جونام اضافه میکنه✨
بدم میاد سالی ده بار روز دختر یا زنه. اگه یه روز مال پسراست، بقیهی روزا همشون باید مال دخترا باشه. چاکر همه دختر خانومای چنل❤️🔥