و تازه دارم میفهمم که دلیل اینکه با یسریا خیلی باهم صمیمی بودیم این بود که هر روز همو میدیدیم و هر روز باهم حرف میزدیم.
وقتی که دیگه هر کدوممون درگیر کار و زندگی خودش شد و شاید دیگه هر دو ماه یکبارم همدیگهرو ندیدیم، اون ارتباط و دوستی رفته رفته کمرنگ تر شد تا وقتی که کلاً تموم شد.
خزعبلات؛
خدایا یعنی نمیشه من یه روز سوتی ندم واقعا؟
رفتم تو سلف دانشگاه یچیزی بخرم بعدش که کارتمو دادم خانومه تا حساب کنه گفتم قابلتونو نداره😭😭😭
چرا زننننن چرا باید همچون حرفی بزنی آخه😭😭😭😭
بعد چند ثانیه سکوت یهو من و اون خانومه و دوستام همزمان باهم زمینو از خنده گاز میزدیم
بعدش کلی واسه بنده خدا توضیح دادم که چون من خودم تو مغازه کار میکنم و موقع کارت کشیدن همینو میگم یه لحظه اون حرفو بر حسب عادتم گفتم و قاطی کردم وگرنه اسکل مسکل نیستم بخدا😭😂
خانومه هم برگشت گفت اول صبحی معلومه هنوز ویندوزت بالا نیومده😭😂😂😂