خزعبلات؛
امتحان عربی هم خوب بود بد نبود البته نصفشو صبح امتحان خونده بودم ولی خب.
مغزم سرِ امتحان:
اِزدَوَجَ یَزدَوِجُ اِزدَوِج اِزدِواج
خزعبلات؛
امتحان شیمی انقد سخت بود که زکریای رازی هم میوفتاد.
دوستام بعد از امتحان سر اینکه سر یکی از جوابا میشد ۲.۵ یا ۳.۵ باهم بحث میکردن .
منی که جوابو ۰.۰۰۰۰۴ به دست آورده بودم:🤡
خزعبلات؛
دوستام بعد از امتحان سر اینکه سر یکی از جوابا میشد ۲.۵ یا ۳.۵ باهم بحث میکردن . منی که جوابو ۰.۰۰۰۰۴
یکیشون داشت میگفت وای خیلی گند زدم فکنم ۱۷ بشم.
منم گفتم اره منم خیلی گند زدم خداکنه ۱۵ به پایین نشم🤡
اینکه امتحانامو دارم پشت سر هم قهوه ای میکنم بخاطر این نیس که درس نمیخونم!
بخاطر اینه که خیلی کند و وسواسی درس میخونم و وقت کم میارم:)))
وگرنه که صبح تا شب کتابخونه پلاسمو شبا عین جنازه برمیگردم خونه.
خزعبلات؛
عاقا داشتم یکی از کتابای قدیمی مامانمو میخوندم وسطش یه چیزی پیدا کردم.
خدایا شکرت بالاخره ثروتمند شدم🙏🏻
خزعبلات؛
این واقعاً خودِ منه در تمام طول زندگیم: مثلاً وقتی داشتم سعی میکردم با یه دختره که پشت کنکوری تجربی
راستی با این دختره حسابی صمیمی شدم.
خزعبلات؛
راستی با این دختره حسابی صمیمی شدم.
انقد تو کتابخونه به اسکل بازیای همدیگه خندیدیم که وقتی داشت میرفت میگفت نمیخام ازت جدا شم قبلنا کتابخونه خیلی برام کسل کننده بود و زمان دیر میگذشت ولی الان خیلی زمان زود میگذره و با تو توی کتابخونه خیلی بهم خوش میگذره.
خزعبلات؛
انقد تو کتابخونه به اسکل بازیای همدیگه خندیدیم که وقتی داشت میرفت میگفت نمیخام ازت جدا شم قبلنا کتاب
اینارو که داشت میگفت از شدت ذوق نیشم تا بناگوش باز شده بود.
خزعبلات؛
انقد تو کتابخونه به اسکل بازیای همدیگه خندیدیم که وقتی داشت میرفت میگفت نمیخام ازت جدا شم قبلنا کتاب
دیروز کنار هم نشسته بودیم داشتیم درس میخوندیم بعد یه پریز برقم کنارمون بود یه دختره اومد گفت میشه من اینجا اتو مو مو بزنم تو برق؟🤡
منو دوستم همزمان یه نگاه به هم انداختیم بعد پقی زدیم زیر خنده بش گفتم ببین من با این قیافه بی رنگ و رو توهم که با دمپایی قرمز پلاستیکی اینجا نشستی.
چرا انقد اینا به خودشون میرسن و خوشگل و آرایش کردن؟ پس چرا منو تو قیافه هامون شبیه کلثوم اکبری میمونه؟
گفتن این جمله همانا و منفجر شدن از خنده همانا😂😂😂
دیگه کم مونده بود از کتابخونه پرتمون کنن بیرون😔😂
داشتم برا مامانم تعریف میکردم که اره مامان یبار داشتم تو سالن غذاخوری غذا میخوردم شنیدم که چند تا دختر داشتن پشت سرم حرف میزدن میخواستم برم گیس و گیس کشی راه بندازم و باهاشون یه دعوایی کنمااا
مامانمم خیلی پوکر نگام کرد گفت حالا دو روزه داری میری کتابخونه چرا انقد شاخ شدی برا من؟😂😂😂😂
گفتم وای ماماننننن یعنی چی که شاخ شدم؟چرا انقد ادبیاتت تغییر کرده؟😔😂
وا