eitaa logo
خوان
114 دنبال‌کننده
163 عکس
62 ویدیو
13 فایل
اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیه السلام اینجا را دریاب @Tahosnahel
مشاهده در ایتا
دانلود
مال که پر برکت باشد؛ به همه جا ساری و جاری می‌شود. مثلا خانمی که پس انداز می‌کند، حج می‌رود و به جز ولیمه دادن توانسته است هدیه هم بخرد. مال که پر برکت باشد همین خانم می‌تواند چند تکه طلا هم از سفر حجش بخرد و 1000 دلار هم گوشه جیبش باقی بگذارد برای روزهای خاص پیش رو. حالا که تکلیف همه روشن شده برکت پول همین بانو جاری می‌شود توی جبهه مقاومت لبنان، چون صاحبش نمی‌تواند تاب بیاورد سید حسن شهید شده باشد وپس اندازهای او گوشه خانه خاک بخورد. https://eitaa.com/khuaan
انگشتر را توی انگشتم چرخاندم. دلم می‌خواست برایم کاری کند، کاری کارستان آن هم توی جبهه مقاومت. به همسرم گفتم انگشتر را به دفتر رهبری ببرد و تقدیم صاحب اصلی‌اش کند. ظهر که آمد انگشتر را پسم داد. گفت: خودم ازت خریدمش. پولش رفت همونجا که می‌خواستی. https://eitaa.com/khuaan
تنها تکه طلایی که داشتم، حلقه نامزدی‌ام بود. قرار بود برود توی مغزه طلافروشی و بشود یک جفت گوشواره برای خودم، اما حالا ماموریتش این است که برود و پول غذایی بشود برای کودکی فلسطینی، باندی بشود برای زخمهای مردم غزه و یا یک دست لباس گرم که لبخندی بنشاند روی لبهای خانواده‌ای بعدِ از دست دادن خانه امنشان. https://eitaa.com/khuaan
خوان
تنها تکه طلایی که داشتم، حلقه نامزدی‌ام بود. قرار بود برود توی مغزه طلافروشی و بشود یک جفت گوشواره ب
کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه. من و صاحب این حلقه نامزدی امروز به هم رسیدیم. قبول باشه ازت دوست عزیزم.
اسراییل نابوده به زودی ان شالله https://eitaa.com/khuaan
هدایت شده از گاه نوشته‌هایم
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمی‌دانم بیرون بیاید پدرش، مادرش، خواهرش، برادرش زنده هستند تا او را به سینه بفشارند، خاک از لای موهایش بگیرند، نوازش کنند، دستانش را ها کنند یا باید نگاه کودک را به وَری پرت کنند تا نبیند تنهایی‌اش را که دراز به دراز افتاده است. پانویس: کودک فلسطینی زیر آوار گیر کرده. @gahnevis
تصمیم گرفتم خودم عاقبت بخیرش کنم. انگشترم را می‌گویم، خریده بودمش برای خانه دار شدنمان. آخر ما هنوز مستاجریم. با خودم دو دو تا چارتا کردم که نکند اگر روز قیامت صف آنهایی که برای لبنان طلا دادند را جدا کردند، من جا بمانم. نکند این انگشتر هیچ وقت هب درد خرید خانه نخورد یا بمیرم وندانم عاقبتش چه می‌شود. برای همین تصمیم گرفتم خودم عاقبت به خیرش کنم. https://eitaa.com/khuaan
بسم‌الله می‌گوید: معلممون گفته فکر میکنین سال نو بشه چی می‌شه؟ هیچی! سال میاد رو سال. میپرسم: نظرت چیه؟ میگوید: توی دلم بهش گفتم هیچی ام که نشه، یه سال از عمر اسرائیل کم شده. می‌گویم: خوش به حال امام خامنه‌ای که مثل تو رو داره https://eitaa.com/khuaan
بسمه تعالی اینجا زنی سنگر زده است همیشه همه دنیا از افلاطون و ارسطو گرفته تا ادیان مختلفی که دچار تحریف شده‌اند تلاش کرده‌اند که زنها را جنس دوم بخوانند. عنصری که باعث طرد آدم از بهشت شد، توی دنیای بدون اسلام هیچ اجر و قربی نداشت، حتی حق رای دادن، اما اسلام که آمد فرهیختگی را در زنان رشد داد، بهشان میدان داد و جایگاهی برایشان تعریف کرد که در آخرین نسخه‌اش این جمله را شنیدیم : " از دامن زن، مرد به معراج می‌رود" . آن شب مشغول کارهای خانه بودم. پسرم تا حدود 8 شب مدرسه بود. کلید انداخت و وارد خانه شد. گفت: " اسرائیلو زدیم". انگار که خودش توی اتاق فرمان بوده و دکمه پرتاب موشک را فشرده باشد، هیجان داشت. با هول و ولا ادامه داد : " چرا اخبار گوش نمیدین". دوید سمت کنترل تلویزیون و دکمه قرمز را زد. تصویر نقاط نورانی که توی آسمان غصبی اسرائیل، کمانی‌طور حرکت می‌کرد، قاب تلویزیون را پر کرد. چند تا از نقاط نورانی به هدف نخوردند، ما میخ آن تصاویر بودیم و انگار که تیم ملی فوتبال ایران باید جام جهانی را ببرد و گل بزند، حرص می‌خوردیم. بعد از چند ثانیه نورهای طلایی و قرمز مثل بادبزنی در نقطه‌ای دوردست روشن ‌شد و تصویرش توی مردمک چشمهایمان افتاد. نشستم روبروی صفحه تلویزیون و تسبیحم را چرخاندم. چشمم با اشک تر شده بود و شانه هایم تکان می‌خورد. ته تغاری‌ام فرشها را لول کرده بود و وسط اتاق اسکیت بازی می‌کرد. یکهو ، بی خبر و بی صدا پرچم ایران را از توی کمد بیرون کشید و توی خانه دور قهرمانی ‌زد. انگار که او هم با برادرش توی اتاق فرمان بوده و شور و مشورت داده است. دخترکم هم آمد و در آغوشم کشید. او با من ذکر می‌گفت و دعا می‌کرد. انگار تقسیم کار کرده بودیم و پسرهایمان داشتند پشت سامانه‌های موشکی یک عمر قد کشیدنشان را به رخ می‌کشیدند. همانجا وقتی دخترها و پسرم را دیدم که با رقص موشکها دور می‌زنند، خودم هم قد کشیدم. یاد روزهای جنگ افتادم. آن موقع ها که سوت آژیر قرمز مثل ماری توی خانه‌هامان می‌پیچید و ما توی حیاط خانه مادرجون چرخ چرخ عباسی بازی می‌کردیم. ما آن روزها هواپیماهای بعثی را به هیچ گرفته بودیم. نگاه مامان و مادرجون از توی ایوان به آسمان بود و بوم بوم آهنهای پرنده و لبهایشان ذکر می‌گفت. آن شب هم که ایران اسرائیل را تنبیه کرد، بچه‌هایم صبحی شادتر از روزهای قبل داشتند. مقتری که دیگر مظلوم نبود، داشت ظالمی را تنبیه و تحقیر می‌کرد و ما شاد بودیم. انگار که این تجربه زیسته از توی خون و رگهایمان به بچه‌هایمان هم ارث رسیده است. من از سالهای جنگ برای بچه هایم خیلی گفته‌ام؛ اما بابت ماجرای اسرائیل و فلسطین بیشتر شبها گریه کرده‌ام . دوست داشتم این گریه‌ها، گریه نباشد. اثری کند توی دنیای سنت‌های الهی و یک اتفاقی بیفتد که آن چند سال باقی مانده تا پایان اسرائیل زودتر اتفاق بیفتد. من دنبال یک کار کارستان بودم، غافل از اینکه کارهای اساسی از توی خانه‌ها شروع می‌شود. وقتی دخترم با پرچم ایران توی خانه دور قهرمانی زد، فهمیدم مادر هر کار کند بچه ها یاد می‌گیرند. مثلا اگر شهید شود ... . محمود درویش می گوید:" فراموش می‌شوی، گویی که هرگز نبوده‌ای، آدمیزاد باشی یا متن فراموش می‌شوی" من می‌دانم که انسان یعنی فراموشی و می‌دانم که فراموش می‌شوم. مگر اینکه کاری را که برایش ساخته شده‌ام را پیدا کنم و برای آن زندگی کنم. یکیشان هم مادری کردن است. مادری کردنی که فقط مادری کردن نباشد، که همه جور درسی تویش باشد، از جمله دشمن شناسی. خیلی حرف قلمبه‌ای زدم؟ می‌دانم. اما جور دیگری نمی‌توانم بگویمش. من می‌دانم که باید دشمن را بشناسیم و از او نترسیم. می‌دانم که همین را باید به بچه هایم یاد بدهم و می‌دانم که اول خودم باید بلدش باشم. همین! حسم این است که دارم یادشان می‌دهم. یک نشانه‌هایی دیده‌ام، مثل دور قهرمانی با پرچم ایران در آن شب و چیزی که پسرم برایم گفت. پسرم گفت: معلممون گفته فکر میکنین سال نو بشه چی می‌شه؟ هیچی! سال میاد رو سال. پرسیدم: نظرت چیه؟ گفت: توی دلم بهش گفتم هیچی ام که نشه، یه سال از عمر اسرائیل کم شده. قبل‌ترها دلم نمی‌خواست قبر داشته باشم. دوست نداشتم کسی درگیر رفت و آمد خواندن فاتحه‌ای برایم شود. اما وقتی حسن طهرانی مقدم را با شهادتش شناختم و جمله‌ای که روی مزارش نوشته‌اند: "اینجا مدفن کسی است که می‌خواست اسرائیل را نابود کند" ، عقیده‌ام را عوض کردم، حتی اگر فاتحه‌ای برایم نخوانند، حتی اگر فراموشم کنند. من بچه‌هایی بزرگ کرده‌ام که دلشان برای ایرانشان می‌تپد و شجاعند و همه اینها را حتما به بچه‌هایشان یاد می‌دهند همانطور که مادرم به من یاد داد. https://eitaa.com/khuaan