دیشب از بزرگی شنیدم: ما از باقیمانده دل امامی خلق شدهایم که دوستش داریم. فکر کردم کدام امام را بیشتر از همه دوست دارم. دلم رفت پیش امام علی(ع) و بعد امام رضا(ع). یعنی من از گِل آنها هستم! چرا پس هر کاری میکنم اندازه انگشت کوچکشان همشان نمیشوم؟ سال دوم دبیرستان بودیم. چند نفری قرار گذاشتیم حال معلم فیزیک را بگیریم و بی تکلیف سر کلاس برویم. اتحاد نوجوانیمان شکست و به جای ۱۸نفر، هشت نفره به جنگ معلم رفتیم. من اصلاً از شکسته شدن زنجیر اتحاد ناراحت نبودم چون دلم برای شادی بعد از گل، بعد از جنگی که قرار بود داشته باشد میتپید. سختمان بود. هفت_ ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود و ما آنقدر هر هفته تکلیف نوشتم و امتحان کردم که فنر در هشتم بود و با یک لمس کوچک به هوا میپرید. این شد که لباس رزم پوشیدیم. توقع داشتیم بیاید سر کلاس، داد و هوار راه بیندازد، قرمز شود و دندانهای یکدست و سفیدش را مثل همیشه از بین لبهای درشتش نشانمان دهد و هی حرص بخورد و ما بعد از کلاس بخندیم و توی سر و کله همدیگر بزنیم و دلمان قنج برود که دید حالشو تو قوطی کرد! قرار بود برای جشن حالگیری آببازی کنیم و تا میتوانیم خیس و آبچکان تا خانه برویم. بس بود اینهمه درس خواندن و چشم گفتن و اطاعت. در کلاس را زد. وارد شد. پشت میز نشست و گزارش نماینده کلاس را روی میز دید. صورتش هیچ تغییری نکرد. درست مثل مجسمه نگاهش را از روی خطوط چرخاند و هیچکدام از خطهای اخم و لبخندش جابهجا نشد. با آرامش از جایش بلند. دست گذاشت روی سینه و گفت: "بچه ها من ازتون معذرت میخوام. من نتونستم تو این 8 تو رو طوری تربیت کنم که بی تکلیف نیایید و خب من موفق نشدم. منو ببخشید" و بعد پشت به ما و رو به تخته نشست و شروع کرد به حل تمرین ماههایی که ما سفید و بیجواب توییمان نگه داشتیم. دلم میخواست بروم جلوی تخته و خودم همه سوالات رو جواب بدم. به صورت هفت نفر بقیه هم نگاه کردم. خیلی شبیه به هم بودیم. صورتهای شل و ول همگیمان موازی با بیضیهای مقنعههای پفی، رو به پایین کشیده شده بود. توی اردیبهشت ماه، موقع میوه دادن زحمتهای معلم فیزیک بود و ما مثل مشتی ملخ، به مزرعه او حمله کرده بودیم. دیگر صدای او را نمیشنیدم. انگار توی استخر پر آبی غوطهور بودم و فقط صدای مات و نامفهومی توی گوشهایم میرفت. انگار قیامت شده بود. جور دیگری به آرزویم رسیدهبودم. دنیا تمام شده و آواری شده بود روی سرم. انگار کسی، دل سیر کتکم زده بود. معلم فیزیک، آموزگار خوبی بود. همیشه جدی، سختکوش و پرتلاش سر کلاس حاضر میشد و مثل همه معلمها توقع داشت دانشآموزانش فقط درس بخوانند. دیشب که شنیدم ما از باقیمانده دل امام مورد علاقه ما یاد آن روز افتادم و بعد از یاد روز تمام شدن دنیا. وقتی قیامت شود، من معذرت میخواهم یا زبانم لال امامم؟ #روزمعلم https://eitaa.com/khuaan
توی صحن پیامبر اعظم ایستاده بود. همه مردم ایستاده بودند. امام مثل یک پرستار دلسوز، به تکتک این رضا، مثل مردم در صحن سر میزد، حرفهایشان را میشنید و نفر بعد میرفت. اینها را مردی میگفت که توی جاده مشهد تصادف کرده و روحش تا حرم رفته بود. من هم توی صحن ایستاده بودم. حرفم نمیآمد. یاد حرفهای مرد ولی، توی ذهنم چرخ میخورد. یعنی امام الان کنارم؟ چرا نمیبینمش؟ یک لحظه از خودم بدم آمد. از زمانه های که در آن به دنیا آمدم. از اینکه چشمم همه چیز دیده، گوشم به هیچ چیز نه نگفته و حالا کور و کرم که امامم را ببینم. کربو شدهبودم. مثل دورهای که آدمها از بینی ناقص میشوند. و من حتی نمیتوانم بوی امام را استشمام کنم. کاش روحم از بدنم بیرون میرفت و آن لحظهای که باید، میکردم. ولی مگر دست خودم بود؟ کاش اختیار افسار روحم را داشتم. کاش جوری میشد که باران بیاید، چرکها را بشوئید و ببرد و من هم با خودش راهی کند. به آدمهای دور و برم نگاه کردم. تکتکشان با امام حرف میزدند. پیشها با صدا و پیشها بیصدا. دلم میخواست بدانم چه میگویند. به هر کدام از آنها نیازی توی صحن جاری بود و کسی حتما آنجا بود که این نهره های کوچک را به دریا هدایت کند و بعد از آن شکل جواب دادن به صاحبان نهره ها را خود او تعیین کند. اما من، من هستم که درکش کنم. خودم را توی نهر نامرئی رها کردم تا با بقیه به در برسم. انگار توی قایقی افتاده بود که نسیمی ملایم راهبریاش میکرد. دلم میخواست اذن دخول که میخوانم بفرما بشنوم، نشنیدم ولی دلم به ندیده و نشنیده قرص بود. پا گذاشتم جلو. توی آن صفهای محدود کننده با میله ها نایستادم. نفسم می گرفت. همانجاها توی همان صحنی که الان اسمش را نمیدانم گوشه کناری پیدا کردم که رنگ سبز بالای ضریح صاف بیفتد توی چشمهایم و سلام دادم. نسیم صورتم را نوازش داد. چادر دورم چرخید. خودم به هرچیزی دلم خواست تعبیرش کردم. مثل خواب که باید به چیزهای خوب تعبیرش کرد و نشستم کنج یکی از دالبریهای روبروی ضریح و فقط نگاه کردم. من هیچ چیز نمیخواستم جز شفای چشم و گوش و دلم. #تولدتونمبارکامامرضاجانم https://eitaa.com/khuaan
هدایت شده از خط روایت
پادکست خط روایت - ما هم هستیم سر سفره؟.mp3
زمان:
حجم:
5.9M
📻﷽
〰〰〰〰〰
#پادکست_خط_روایت
چرا اینکار را کرده بودم؟ چرا حرف نپختهای از دهانم درآمده بود؟ حالا چرا داشتم قبضها را میگرفتم؟...
✍ #سمیه_شاکریان
🎙 #سمیه_شاکریان
〰〰〰〰〰
#خط_روایت
#زندگی
#روایت_بشنویم
🔻روایتهای زیبای شما هم میتواند شنیدنی باشد.
〰〰〰〰〰
@khatterevayat
هدایت شده از خط روایت
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿جای شما در جمع ما خالی است...
〰〰〰〰〰
#خط_روایت
🔻خط روایت محلی برای انتشار روایتهای مردم سرزمین انقلاب اسلامی
〰〰〰〰〰@khatterevayat
هدایت شده از مجلهٔ مدام
🛎یادآوری:
فقط تا آخرین ساعت روز پنجشنبه(۱۵خرداد) فرصت دارید که با یکبار سفارش، ۵شمارهٔ بعدی مجلهٔ مدامرو حدود یکمیلیون بهصرفهتر و با ارسال رایگان تهیه کنید.
📌برای تهیهٔ اشتراک از طریق لینک زیر اقدام کنید👇
https://survey.porsline.ir/s/KM5LYxSc
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
#ماموریت
قطرههای آبِ توی آبگیر، آرام و بیصدا نشسته بودند. دست در دست هم، بیکه حرکتی کنند.
منبر حاضر شد. دستهای نورانی به هم گره خورد. بالهای فرشتهها به کمک آمدند. قطرهها قد کشیدند. موج شدند. علی را دیدند. صدای محمد را شنیدند:
"هرکس من مولای اویم اینک این علی مولای اوست".
قطرهها نشستند. باز هم منتظر ماندند. علی آمد، زنها هم. علی دست در آبگیر برد، زنها هم. قطرهها بیعت را از دست زنها گرفتند و به دست علی رساندند.
قطرهها در گوش هم خواندند: ماموریت، انجام شد.
#عیدغدیرخممبارکمونباشه
https://eitaa.com/khuaan
تنها کارایی که میتونیم بکنیم:
1⃣ جهاد تبیین:
✅ دستاورد های نظام ، مخصوصا در این ۳ روز را بیان کنیم.
✅ بر امن بودن کشور و آسمان کشور تاکید کنیم
✅ به خانواده ، دوستان ، آشنایان و مردم آرامش بدهیم ، تا هم از ترسشان کم شود و هم به مدافعین ایران اعتماد کنند.
✅ بر صبر ، همبستگی و وفاق ملی تاکید کنیم ، زیرا خداوند ، ائمه ، معصومین و پیامبر(ان) ، همگی پشتیبان و حامی ما هستند ، همانطور که ید الله مع الجماعه ، و بعد از همه این افراد وجود حضرت آیت الله خامنه ای که ایشان نائب بر حق حضرت مهدی موعود(عج) است.
✅ دعوت دیگران برای پیوستن به پویش #نمیدانم!
✅ هیچ فیلمی نگیریم که بخوایم منتشر کنیم! و دیگران رو هم آگاه کنیم.
✅ سخنرانی های رهبری رو تا جایی که میتونیم پخش کنیم.
✅کار فرهنگی اعم از تدوین کلیپ و ویدئو ، نوشتن نامه و ...
2⃣ الهیات
✅ خواندن دعای سهم الیل
✅ خواندن سوره فتح
✅ خواندن سوره قریش
✅ خواندن سوره نصر
✅ خواندن دعای ۱۴ صحیفه سجادیه
✅ خواندن دعای توسل
✅ خواندن آیت الکرسی
✅ خواندن ۴ قل
همگی با ذکر یاعلی🖐 بریم تو دل کار و شروع کنیم انشاءالله
#نشر_حداکثری