⭕️همه دور تا دور سفره نشسته بودیم؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش.
من رفتم توی آشپزخانه چیزی بیاورم. وقتی آمدم، دیدم همه نصف غذایشان را خوردهاند، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم...
📚خاطره از همسر شهید
#شهید_مهدی_زینالدین
@kimiayesaadat1
1.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فرمانده لشگری که در وقت بیکاری، کف آشپزخانه را تمیز میکرد!
#شهید_مهدی_زینالدین
شادی روحش صلوات📿
https://eitaa.com/kimiayesaadat1
🦋
شاگرد مغازهی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت: "میخوایم بریم سفر. تو شب بیا خونهمون بخواب." بد زمستونی بود. سرد بود. زود خوابیدم.
ساعت حدود دو بود که در زدن. فکر کردم خیالاتی شدم. در رو که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه اومدن. آنقدر خسته بودن که نرسیده خوابشون برد.
هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله میکرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی اون سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده...
#شهید_مهدی_زینالدین
https://eitaa.com/kimiayesaadat1