واقعا نمیفهمم چرا من با اون دوست شدم.
و چرا اون انقدر آدم بدسگالی بود [ دارم سعی میکنم مودب باشمزماژنسنل ]
دچار پرش ذهنی حاد شدم
اتفاقات ۴ سال اخیر داره توی مغزم رژه میره و کمکم به مرز جنون میرسم.
وزوزهای ذهن🙂↔️
اونم از سایر دوستان که هر دفعه میخوان برن بیرون آخرین نفری که میفهمه منم، خب زور زوری دارین بهم میگی
بعد از اون اتفاق ناجالب دیگه آدمها نمیتونن اونقدر اعصابم رو خورد کنن، ولی بازم یه وقتایی روانم از کنترل خارج میشه.
وزوزهای ذهن🙂↔️
بیاین این پیشی کوچولو رو ببینین که صبح توی پارک با هم آشنا شدیم:>>>
امروز شما چطور گذشت؟ یا شاید بهتره بگم امروز شما چه رنگی بود؟🌱
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_76v5je4&btn=وزوزهای.ذهن
وزوزهای ذهن🙂↔️
امروز شما چطور گذشت؟ یا شاید بهتره بگم امروز شما چه رنگی بود؟🌱 https://eitaa.com/nashenas_app/app?st
مال من اولش سبز زمردی بود و کمکم شد زرد چرکمرده و الانم آبی مایل به طوسی😭😂
✨: در انتظار شب و حموم رفتنم
جشن مدرسه رو میخواستم نرم ولی استخاره خوب اومده و نمیدونم چی باید بپوشم و به علاوه احساس اضافی بودن میکنم چون با اینکه دوستام دعوتم کردن ولی گردنگیرشون ضعیفه -
فکر کردن به زندگی تو خوابگاه روز به روز داره بیشتر شکل نجات و روز به روز بیشتر ترسناک هم به نظر میاد چون با اینکه دختریم ولی خب نمیتونم تصور کنم زندگی کردن با آدمای جدید یهویی صبح تا شب تو یه اتاق چطور میتونه باشه و نوبت دوم هم زدم تو انتخاب رشته و نمیدونم پولش قراره از کجا بیاد و آره خلاصه
.
ما هم چند روز پیش مدرسهمون جشن بود؛ حتی اگه کسی هم گردنت نگیره برو اونجا و انقدر با آدمای مختلف حرف بزن که فکت درد بگیر ( حرف زدن مکانیسم دفاعیمه در همهی مواقع😂 )
وایییی سر انتخاب دانشگاه منم همینطور شده بودم و زدم شهر خودمون ( چون اندکی در زندگی با سایرین و کنار اومدن باهاشون ضعیفم😂😭 ) ؛ ولی با هر کسی که خوابگاهی بود حرف میزدم، میگفت درسته خب سختیهای خاص خودشو داره ولی آدم کلیییی تجربه به دست میاره و خاطره میسازه.
خب برای آخرین جملت فقط میتونم بگم توکلت به خدا باشه، حتما یه راهی میذاره جلوی پات:>