کُلبِه یِ چوبی *
شعرخواندمکهتوراازسرخوداندازم ؛
توخودتشعرشدیدرسرمنافتادی.
کُلبِه یِ چوبی *
ترسم آخر ز غم عشق تو دیوانه شوم .
بی خود از خود شوم راهی میخانه شوم
کُلبِه یِ چوبی *
ترسم آخر ز غم عشق تو دیوانه شوم . بی خود از خود شوم راهی میخانه شوم
به هر دل بَستَنَم عُمری پشیمانی بدهکارم
نباید دل به هر کَس بَست! اما دوستَت دارم!
کُلبِه یِ چوبی *
"تو" باید یکی از شاه رگهایم باشی
که"دوست داشتنت"بند نمی آید...
کُلبِه یِ چوبی *
سزای عشق اگر مرگ با سرانجامیست
خدا کند که بمیریم،تا بهم برسیم