آنچه از خون جگر در کاسهی من کرد چرخ
جمع اگر میساختم، میخانهای میداشتم...
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
ولی من نمیدونم تا محرم سال دیگه زنده ام یا زیر خروار ها خاک ...
نمیدونم چرا نمیتونم لباس مشکیمو در بیارم ...
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
تموم شدااا
تموم شد..
یادش بخیر شب اول محرم ...
اومدیم بگیم آقا جان ..
فکر نکنی ما نوکر دو ماه ایم ..
ما همه سال نوکرتیم..
هر شب ،هر روز ..
این گریه ها رو از ما نگیری ...
این روضه ها رو از ما نگیری..
به مادرت امشب سفارش ما رو بکن ..
یا امام رضا ..
این دو ماه برای شب اول قبر ما نگه دار ..
خانم رقیه ..
ما دو ماه ازت خوندیم ..
صدا کن ما رو دم گوش بابات ..
به قول یه روضه خونی ...
برای ما جلو بابات پا بکوب ..
بگو این نگهش دار برای خودم...
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
تموم شد.. یادش بخیر شب اول محرم ... اومدیم بگیم آقا جان .. فکر نکنی ما نوکر دو ماه ایم .. ما همه سا
ولی این رسم عاشقی نبود حسین جان ..
من روضه گودالت رو شنیدم ..
روضه ی علی اکبر ..
روضه ی علی اصغر ..
روضه ی لیلا و رباب ..
روضه ی عملدار کربلا ..
روضه ی سه ساله ات ..
روضه ی تن اربا اربا شدنت رو شنیدم و جون ندادم ..
خاک بر سرم کنن این رسم عاشقی نبود ...
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
ولی این رسم عاشقی نبود حسین جان .. من روضه گودالت رو شنیدم .. روضه ی علی اکبر .. روضه ی علی اصغر ..
من ؟!
من همان دختر بی حوصله ی غم زده ام ؛
دختری که رگ خوابش حرم است :/
🕶🪖بسم الله الرحمن الرحیم 🪖🕶
#پارت_چهل_یکم
#کول_بار_عشق_۲
#ریحانه
از صبح چندین بار خاله و دایی و شیلا و شهاب و...
زنگ زدن بهم و من فقط جواب تلفن خاله رو دادم و اونم فقط برای اینکه یه بهونه بیارم برای جواب ندادن تماس ها و سریع تماسو قطع کردم..
با صدای آیفون از افکارم خارج شدم ..
قبل از اینکه حدیث بلند بشه من بلند شدم و به سمت آیفون رفتم ..
داوود بود ..
بدون جواب دادن در و زدم ..
-کی بود ؟؟
+ممد آقا
-عه وا عباس آقا قرار بود بیاد که ..
+دیگه ببخشید ..
-به بزرگی خودم میبخشم ..
+میدونم ...
از روی دسته ی مبل چادرمو برداشتم و سر کردم ...
همون لحظه صدای حامد تو گوشم پیچید :راستی ساناز..
-جونم ؟
-برای مهمونی اخر هفته..
-مارتینی سفارش دادم ..
-خوبه ..
-خیلی مشتاقم برای اون دورهمی ..
-بایدم باشی ..
به هر حال این یه دورهمی ساده نیست..
ولی کاش اون مرتیکه تو این دورهمی نمیومد ..
و به خال خوب و شادمون نمیر.ی.د ..
با ورود داوود سری تکون دادم و فقط حواسم و به مکالمه دادم ..
کیو میگفت ؟؟
ساناز قهقهه ای کریح زد و من صورت جمع کردم ..
چقدر چندش بود ..
-محمد علی رو میگی ؟
-اره ..
هیچ خوشم نمیاد همش بهت میچسبه ...
با خود کصافتش یه پارتنر بیاره و به نامزد من چشم نداشته باشه ..
-اووووو
غیرتی شدی ؟!
-نشم ؟!
-بشو ولی نه در این حد ..
حامد اون فقط بغلم کرد ؟
-دیگه چی میخواستی ؟؟
ساناز میفهمی !؟
تو مال خودمی ..
فقط خودم نه هیچ نره خر دیگه ای ...
حرفاشون به مزاج من نمیومد ..
اما عشق و غیرتی که حامد نسبت به ساناز داشت برام باحال بود ..
یادش بخیر ..
بابا مرتضی از حامد هم بیشتر عاشق مامان بود ...
بابا آنقدر روی مامان حساس بود که خدا میدونه ..
حساسیت اسمش و نمیشه گذاشت ..
بهتره بگم عشق ...
یادش بخیر یه شب مامان دلش گرفته بود اعصابش سر جاش نبود ..
بعد شام رفت رو مبل نشست...
بابا هم اصلا بدون توجه به ما رفت کنار مامان ...
من و رسول نقشه کشیدیم بریم پشت مبل قایم بشیم و بفهمیم چی میگن ..
زینب داشت کمک مامان میکرد و ظرف میشست..
وقتی اومد تو پذیرایی اول یه نگاه به مامان و بابا که داشتن ما دوتا رو نگاه میکردن کرد و یه نگاه به ما و بعد پقی زد زیر خنده ..
من و رسول بهم نگاه کردیم و رسول سری بالا انداخت و این یعنی از چیزی خبر نداشت ..
مامان دست به سینه زل زده بود به ما دو تا و بنده خدا بابا هم نگاهش بین ماها میچرخید ..
زینب با خنده رفت دم گوش مامان یه چی گفت که که مامان یه قیافه اش به جوری شد ..
انگار داشت میخندید ولی از اون نگاها که بعداً حسابت و میرسم به زینب کرد ..
که همینم باعث شد زینب قهقهه بزنه ..
با ضربه ی حدیث به پهلوم به خودم اومدم ..
تازه متوجه اشکی که مسیر خودس رو گرفته بود شدم ..
لبخند تلخی زدم و با دستم اشکم و پاک کردم ..
-ریحانه واقعا دارم نگرانت میشم حالت خوبه ؟؟
چرا داری گریه میکنی ؟
+خوبم خواهری ..
فقط یاد یه خاطره ای افتادم ..
غمگین نگاهم کرد و چیزی نگفت ..
نگاهمو تو اتاق چرخ دادم و برای عوض کردن بحث گفتم :داوود کو ؟؟
-رفت بیرون ..
نمیدونم کجا ...
+خوبه ..
#ادامه_دارد
نویسندگان::Z&M&H
آقا رویترز رسما گفته با اینکه اسرائیل یه ساله به آمریکا میگه «ایران میخواد ترامپ رو ترور کنه!» و کلی سناریوی تک تیرانداز و موشک دوشپرتاب تعریف کرده، هنوز نه سیا و نه سازمان اطلاعات ترکیه هیچکدومش رو تأیید کنن!😐
ولی این کله زرد اونقدر دنبال رفقای صهیونیستشه که حاضر شد با خفت، وارد یه کامیون حمل غذا بشه تا اونو به یه هواپیمای دیگه منتقل کنن! 😂
یعنی خاک تو سر صهیونپرستت دونالد، خااااک✋
داره یسری حرفا زده میشه که احساس می کنم دوست دارید جنتی هم جوان کنیم🦦