کنجِخلوت...!
در نفس تنگیِ این شهرِ پر از دلتنگی دلِ بیتاب، به یک کرب و بلا محتاج است...
کسی سوال میکند: برای چه زندهای؟
و من برای زندگی، تورا بهانه میکنم!
حالِ من حالِ مریضیست که در کشتنِ او؛
درد و درمان و طبیبش همه همدست شدند!
شده عاشق بشوی روح دهی ، جان بدهی
بغض شوی ، آه شوی
یار در آغوش دگر باشد و بیقلب شوی؟
نهان از پرده های چشم می گریم، نه آن شمعم
که سازم نقل مجلس گریه مستانه خود را
#صائب_تبریزی
تـو را من دیدهام با او
بماند حال و احوالم
به هم میآمدید اما
تـو سهم قلب من بودی..!
از دلِ دیوانه ام دیوانه تَر دانی که کیست؟
من که دائم در علاجِ این دل دیوانه ام
•سحاباصفهانی