چشمانم را میبندم. در به در بودن جمله کامل است. هم جایی ساکنی هم میدانی که مسافری.
قبرستان که میروی زود بیرون میآیی تا حقیقت مردن را، مسافر بودن را و برایِ خودت غیر ممکن می بینی.
باخود میگویی: مرگ هست اما نه برای من.
میخواست تنها باشد؛ اما هم به سکوت نیاز داشت وهم به کسی که حرف هایش را بر شانه او بگذارد....
کنجِخلوت...!
وقتی کنار ضریح میایستی با آسودگی خاطر تک تک داشته هایت را مرور میکنی. هرچه تحقیر شده باشی از جانب بندگان خدا اینجا تبدیل به طلا میشود. ترس ها و اشک هایم را، تردید هایم را برای خانم میگویم، حس هایم را در اشک هایم خلاصه می کنم و یک جا روی ضریح میپاشم و میدانم که همینطور نمیماند. می فهمم که خواستن، مقدمه حرکت و تغییرست...
حس می کنم کسی آتش میزند، چه حرف ویران کننده ای! خراب شود کسی که همه خوشی ها را ویران و قوه ادراک انسان را خالی میکند...
آنقدر حرف دارم برای زدن که سکوت میکنم تا بتوانم اول و آخر آن ها را پیدا کنم..