تا توانی بخرابیِ من ای عشق بکوش
من نه آنم که از این پس دگر آباد شوم
#نشاط_اصفهانی
هدایت شده از " حُجره ریحانه سادات"
رزق چشمم
کربلا را دیدن است
اما فراق
نان چشمان مرا
هربار آجر میکند...
زندهام!
نه از جانی که مانده،
از استخوانهای لجبازی
که روی هم ایستادهاند.
که من،
تکهتکه در هوا پراکنده میشوم
و این سزای زنده بودن در عین
مردن است.
آخ عزیزِقلبم!
لایُمکِنُ الفرار ؛ از دردِ دلتنگی..
هجرانت بس ناجوانمردانه سخت است،
و غم میچکد از شانههایم،
از چشمهایم، از خیال و رویای من،
از بغض و از آهِ من،
از کالبد پر از هیچم..
ای دردِ به استخوان رسیده! برگرد.
در زمانی که وفا؛
قصه ی برف به تابستان است،
و صداقت گل نایابی ست!
به چه کسی باید گفت:
با تو انسانم و خوشبخت
ترین...
#مهدی_اخوان_ثالث
«مغزم،
مغزم درد میکند از حرف زدن.
چقدر حرف زدهام.
چقدر در ذهنم حرف زدهام.
خروار خروار حرف با لحن و
حالتهای متفاوت، مغایر، متضاد و...
گفتهام و شنیدهام، خاموش شده
و باز برافروختهام، پرخاش کرده
و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و
لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم
داغ شدهاند و دارند گر میگیرند،
مثل وقتی که انسان بخواهد اشک
بریزد و نتواند...»
#محمود_دولتآبادی
هدایت شده از حیران!
در سینه رازهایی دارم؛
هرگاه سینهام از آنها به تنگ میآید
با دست زمین را میکنم و راز دلم را
برای زمین بازگو میکنم.
پس هرگاه زمین، گیاهانی برویاند، آن گیاه راز دل من است!
-کلام امیر
#نفس_الله