eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
485 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
کنجِ‌خلوت...!
دل پیش ‌کسی باشد و وصلش نتوانی لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی .. تا پیش تو آورده مرا بعد تو را برد قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری وقتی همه دادند به هم دست تبانی ... در چشم همه روی لبم خنده نشاندم در حال فروخوردن بغض سرطانی آیا شده از شدت دلتنگی و غصه هی بغض کنی ، گریه کنی ، شعر بخوانی؟ دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم ای کاش خودت را سر قبرم برسانی:))
هدایت شده از ‌• میـڪـده •
- ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از من وگرنه همچو نخل طور آتش می چکید از من ز بی دردی دلم شد پاره ای از تن، خوشا عهدی که هر عضوی چو دل از بی قراری می تپید از من به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم که با آن بی نیازی ناز عالم می کشید از من چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟ زبان شکر جای سبزه دایم می دمید از من شلاین تر ز خون ناحقم در هر چه آویزم به زور دست نتوان دامن الفت کشید از من نظربازان نمی باشند بی هنگامه چون مجنون غزالان رام من گشتند اگر لیلی رمید از من ز بی برگی به کار چشم زخم باغ می آیم مباش ای بوستان پیرا به کلی ناامید از من نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من نوای بیخودان داروی بیهوشی بود دل را دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من تو بودی کام دل ای نخل خوش پیوند، جانم را نپیوندد به کام دل، ترا هر کس برید از من به خرج برق آفت رفت یکسر دانه های من نگردید آسیایی در شکستن روسفید از من ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد چراغان شد ز خون تازه خاک هر شهید از من ز انصاف فلک دلسرد غواصی شدم صائب ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من I صائب‌تبریزی -
چه خواهی دید از مردم از آدم‌های تکراری کمی اندوه‌های نو کمی غم‌های تکراری ...
سفر می‌کردی و کار تو را دشوار می‌کردم که چون ابر بهاری گریۀ بسیار می‌کردم همان آغاز باید بر حذر می‌بودم از عشقت همان دیدار اول باید استغفار می‌کردم ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود تو را دیگر میان خواب‌ها دیدار می‌کردم به روی نامه‌هایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟ تو می‌پرسیدی و با چشم خون انکار می‌کردم در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود به پای مرگ می‌افتادم و اصرار می‌کردم خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر غزل در گوش من می‌خواند و من تکرار می‌کردم
[ دلخوش به خنده های منِ خیره سر نباش! دیوانه ها به لطف خدا غالبا خوشَند... ]
چه خواهش‌ها در این خاموشیِ گویاست نشنیدی؟ تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد...
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است [ مگذار درد دل كنم و دردسر شود... ]
سپرده ام به خدا هرچه کرده ای با من خطاست دست کسی جز خدا سپردن تو [خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد که مرگ من نمی ارزد به غصه خوردن تو]
هدایت شده از ‌• میـڪـده •
- نوکرت پیر که شد دلبری اش بیشتر است ماجرایی شده این قصه‌ی خاطرخواهی... I میـڪده -
هدایت شده از ‌• میـڪـده •
- کاش ذکری یادمان می‌داد در باب وصال در مفاتیح‌الجنانش، شیخ عباس قمی