امشب میخوام یه شعر در وصف امیرالمؤمنین بزارم..
طولانیه اما پرستیدنیه(:
حقشو ادا کنید دیگه....
مست بشید باهاش!
نه مراست قدرت آن که دم زنم از جلال تو یاعلی(:
نه مرا زبان که بیان کنم صفت کمال تو یاعلی(:
شده مات عقل موحدین همه در جمال تو یاعلی(:
چو نیافت غیر تو آگهی ز بیان حال تو یاعلی(:
نبرد به وصف تو ره کسی مگر از مقال تو یاعلی(:
هله ای تجلیِ عارفان، تو چه مطلعی تو چه منظری
هله ای موله عاشقان، تو چه شاهدی تو چه دلبری
که ندیدهام به دو دیده ام چو تو گوهری چو تو جوهری
چه در انبیاء چه در اولیاء نه تو را عدیلی و همسری
به کدام کس مثلت زنم که بود مثال تو یاعلی؟(:
توئی آن که غیر وجود خود به شهود و غیب ندیدهای
همه دیدهای نه چنین بود شه من تو دیدهی دیدهای
فقرات نفس شکستهای، سبحات وهم دریدهای
ز حدود فصل گذشتهای به صعود وصل رسیدهای
ز فنای ذات به ذات حق بود اتصال تو یاعلی(:
چو عقول و افئده را نشد ملکوت سر تو منکشف
ز بیان وصف تو هر کسی رقم گمان زده مختلف
همه گفتهاند و نگفته شد ز کتاب فضل تو یک الف
فُصحای دهر به عجز خود ز ادای وصف تو معترف
بُلغای عصر به نطق خود شدهاند لال تو یاعلی(:
توئی آن که در همه آیتی نگری به چشم خدای بین
توئی آن که از کشف الغطا نشود زیاده تو را یقین
شده از وجود مقدّست همه سِرِّ کَنز خفا مبین
زچه رو دم از انا ربکم نزنی بزن به دلیل این
که به نور حق شده منتهی شرف کمال تو یاعلی(:
توئی آن که مستی ما خلق شده بر عطای تو مستدل
ز محیط جود تو منتشر قطرات جان رشحات دل
به دل تو چون دل عالمی، دل عالمی شده متصل
نه همین منم ز تو مشتعل، نه همین منم به تو مشتغل
دل هر که مینگرم در او، بود اشتعال تو یاعلی(:
به میخم تو سرشته شد گل کأس جان سبو کشان
ز رحیق جام تو سر گران سَرِ سَر خوشان دل بیهُشان
به پیالهی دل عارفان شده ترک چشم تو میفشان
نه منم ز باده عشق تو هله مست و بیدل و بینشان
همه کس چشیده به قدر خود ز میِ زلال تو یاعلی(:
توئی آن که سدره منتهی بودت بلندی آشیان
رسد استغاثه قدسیان به درت ز لانه بینشان
به مکان نیایی و جلوه ات به مکان ز مشرق لامکان
چو به اوج خویش رسیدهای ز علوّ قدر و سُموّشان
همه هفت کرسی و نه طبق شده پایمال تو یاعلی(:
نه همین بس است که گویمت به وجود جود مُکرّمی
نه همین بس است که خوانمت به ظهور فیض مُقدّمی
تو منزهی ز ثنای من که در اوج قدس قدم نهی
به کمال خویش معرفی به جلال خویش مسلمی
نه مراست قدرت آن که دم زنم از جلال تو یاعلی(:
توئی آن که میم مشیتت زده نقش صورت کاف و نون
فلک و زمین به ارادهات شده بیسکون شده با سکون
به کتاب علم تو مندرج بود آن چه کانَ و ما یکون
توئی آن مصور ما خلق که من الظواهر و البطون
بود این عوالم کن فکان، اثر فعال تو یاعلی(:
توئی آن تجلی ذوالمنن که فروغ عالم و آدمی
ز بروز جلوه ما خَلَق به مقام و رتبه مُقدّمی
هله ای مشیت ذات حق که به ذات خویش مسلمی
به جلال خویش مجلّلی ز نوال خویش منعمی
همه گنج ذات مقدست شده ملک و مال تو یاعلی(:
تو چه بندهای که خدائیت ز خداست منصب و مرتبت؟
رسدت ز مایه بندگی که رسی به پایه سلطنت
احدی نیافت ز اولیاء چو تو این شرافت و منزلت
همه خاندان تو در صفت چو تواند مشرق معرفت
شده ختم دورهی علم و دین به کمال آل تو یاعلی(:
تو همان ملیک مهیمنی که بهشت و جنت و نه فلک
شده ذکر نام مقدست همه ورد اَلسنه ملک
پی جستجوی تو سالکان به طریقت آمده یک به یک
به خدا که احمد مصطفی به فلک قدم نزد از سمک
مگر آن که داشت در این سفر طلب وصالِ تو یاعلی(:
توئی آن که تکیه سلطنت زدهای به تخت مؤَبَّدی
به فراز فرق مبارکت شده نصب تاج مخلدی
ز شکوه شان تو بر ملا جلوات عز ممجدی
متصرف آمده در یدت ملکوت دولت سرمدی
تو نه آن شهی که ز سلطنت بود اعتزال تو یاعلی(:
تو که از علایق جان و تن به کمال قدس مجردی
تو که بر سرائر معرفت به جمال اُنس مخلدی
تو که فانی از تن و متّصف به صفات ذات محمدی
به شئون فانی این جهان نه معطلی نه مقیدی
بود این ریاست دنیوی غم و ابتهال تو یاعلی(:
بنگر فواد شکسته را به درت نشسته به التجا
به سخا و بذل تواَش طمع، به عطا و فضل تواش رجا
اگرش برانی از آستان کُند آشیان به کدام جا؟
ز پناه ظل وسیع تو هم اگر رود برود کجا؟
که محیط کون و مکان بود فلک ظلال تو یا علی(:
هلهای موحّدِ ذاتِ حق، که به ذات، معنی وحدتی
به تو گشت خِلقتِ کُن فکان، که ظهورِ نورِ مشیّتی
هله ای ظهورِ صفاتِ حق، که جهان فیضی و رحمتی
چو تو در مدائنِ علمِ حق ، ز شرف مدینهی حکمتی
سَیَلانِ رحمت حق بُوَد، همه از جِبال تو یاعلی(:
تو همان درخت حقیقتی، که در این حدیقهی دنیوی
أنا ربّکم تو زنی و بس، به لسان تازی و پهلوی
ز بروق نورِ تو مُشتعل، شده نارِ نخلهی موسوی
ز تو در لسانِ موحّدین، بُوَد این ترانهی معنوی
که انا الحق است به حقِ حق، ثمرِ نهالِ تو یاعلی(:
تویی آن که ذات کسی قرین، نشده است با احدیتّت
نرسیده فردی و جوهری، به مقام مُنفردیتت
تویی آن که بر احدیّتت، شده مُستند صمدیّتت
نشناخت غیر تو هیچکس، ازّلیتت ابدّیتت
تو چه مبدأیی که خبر نشد، کسی از مآلِ تو یاعلی(:
تو همان تجلّیِ ایزدی، که فراز عرشی و لامکان
خبری ز گردش چشم تو، حرکات گردش آسمان
دهد آن فؤاد و لسان تو، ز فروغ لوح و قلم نشان
تو که ردّ شمس کُنی عیان، به یکی اشارهی ابروان
دو مُسخّر آمده مِهر و مَه، هله بر هلالِ تو یاعلی(:
منم آن مجرد زنده دل که دم از ولای تو میزنم
ره کوه و دشت گرفتهام قدم از برای تو میزنم
به همین نفس که تو دادیام نفس از ثنای تو میزنم
شب و روز حلقه التجا به در سرای تو میزنم
نروم اگر بکشی مرا ز صف نعال تو یاعلی(: