بعضی وقتا هم هست، داغونی...
یه حال عجیبی چندین روز گریبانگیرت
میشه که اصلا درکش نمیکنی!
نمیفهمی دوای دردت چیه...
بیقراری؛ درهم؛ بههمریخته؛
خسته؛ رنجور؛ بیحس؛ مسکوت...
هرچی فکر میکنی به هیچی نمیرسی
فقط کلاف ذهنت بیشتر به هم
گره میخوره و بدحالتر میشی..
اصلا نمیشه گفت که چه احوالاتیه..
فقط میبینی با یه حس غریب
تا ۴ونیم ِصبح بیداری،
تا میای سعی کنی بخوابی با
پریشونی از خواب میپری..
دائم همون کابوسهای چندثانیهای
میبینی که انگار یهو از پرتگاه میوفتی
پایین و با واکنش غیرارادی بدنت
از ترس از خواب میپری..
ساعت ۶ صبحه و چشمات درد میکنه..
بلند میشی، در سکوت کامل لباس
میپوشی..
هندزفری میزاری توی گوشات..
با یه بسمالله چادرتُ میندازی رو
سرت و از خونه میزنی بیرون..
مداح میخونه:
لیلا نبضِ دلِ مجنونه...((:
یه خورده پیادهروی شاید خوب باشه؛
اما نه.. فایده نداره..
اولین اتوبوسی که میبینی سوارمیشی
و همچنان مداحیها مدام پلی میشه
و انگار مداح با درد داره کنارت زمزمه
میکنه: چه خوبه کربلا....(((((:
و این پلی لیست با پخش هر صوت
بغضتُ بزرگ و بزرگتر میکنه..
آخرین ایستگاه پیاده میشی؛
به آخر خیابون که نگاه میکنی
گلدستههای مأمنت پیداست(:
دیگه انگار هیچی متوجه نیستی..
فقط داری میری که برسی به اون
اتاقک ضریح و این بغضای فروخورده
و حرفهای مدفون قلبتُ بریزی
بیرون و نفس بکشی....
حالا مداح داد میزنه:
بغلم کن حسین....(((: تو که میدونی
خونه دلم... بغلم کن حسین....
از در که رد میشی مداح میگه:
درِ خونهتُ که همیشه بازه دوستدارم(:
بالاخره میرسی به همونجایی که باید..
ساعت ۸ صبحه و تو بالاخره بعد از
یکی دو هفتهی عجیب و بدحال
دلت آروم میگیره وقتی سرتُ
میزاری روی خنکای مرمرهای حرم(((:
حالا مداح میگه:
ادخلُ یازهرا....(:
الحمدلله!؛
#فـضـہ۱٢٨
[اندراحوالاتِ امروز
۳ مرداد ۱۴۰۳]
کنجِخلوت...!
بماند از امشب؛ شبِ عاشورا... شبِ غم و درد... و مأمنِ سیاهپوش(: دهم محرمالحرام ۱۴۴۶ ساعتِ ۰۲:۲۰
مأمن دلتنگیها....❤️🩹
منبع آرامش!(: