eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
480 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
16 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
دنیا طلا شود به نجف غبطه می‌خورد..(:
کنجِ‌خلوت...!
اگر گریان‌ به‌ دیوار‌ حرم‌ تکیه‌ نمی‌دادم؛ کدامین‌ کوه‌ طاقت‌ داشت‌، این‌ حالِ‌ پریشان‌ را؟؟...(:
کنجِ‌خلوت...!
گر همه تار و پود من بگسلد از فراق تو نیم نگاهی ار کنی جمله‌ی آن رفو کنم...(:
خدایا شکرت؛ بالاخره رسیدیم به فاطمیه...(:🫀
هدایت شده از - حضرتِ۱۱۰ 🇵🇸 -
تو پنهان کاری‌ای بانو ز من هرگز نمی‌کردی.. بجز امروز و آن روز که گشتی پشتِ در پنهان!💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- خیال می‌کنم باران می‌بارد. خیال می‌کنم ماه توی آسمان است، در چاه خبری نیست. خیال می‌کنم کنج خانه نشسته‌ای. شانه توی دستانت است. موی دخترکت آشفته نیست. خیال می‌کنم آتش نمی‌سوزاند. اصلا داغ نیست. شعله ندارد. خیال می‌کنم دستت نوازش شده. پهلویت ورم ندارد. آبستن محسنم رسیده. خیال می‌کنم توی دست فضه پرپر‌های گل رز است، خون چکه نمی‌کند! خیال می‌کنم کنار بسترت کاسه‌‌ی آب خالی نیست. خوابیده‌ای. سحر حتماً بیدار می‌شوی ... خیال می‌کنم گونه‌ی پسرانت سرخ بوسه است، نم‌ خیس اشک نیست! خیال می‌کنم رد انار است؛ قطره‌ی سرخ دیگری روی دستمالت نیست! خیال می‌کنم انگشتانم، دستانت را، در آغوش گرفته است وگرنه ذوالفقار بیهوده کنج طاقچه نیست! خیال می‌کنم خانه روشن است؛ هنوز رخ ماه شب چهارده‌ات می‌تابد. خیال می‌کنم باران می‌بارد، صدای چکه‌‌ی اشک نیست ... مهدی شفیعـے
ثُمّ بَکَیا جَمیعاً ساعة؛ سپس هر دو در واپسین خلوت عاشقانه خویش، سخت گریستند. بغض روزها فروخردهٔ سنگ‌شده در گلویشان ناگهان شکست و بالاخره اشک ریختند. سپس زهــراء چون مادری سالخورده و عطوف سر به زانوی علی گذاشت و دست‌های نحیف رنگ‌باخته‌ بر گونه‌هایش کشید که اشک نریز عزیزقلبم؛ چاره چیست؛ بگذار آخرین تصویر چشمانم از علی، همان چهره مردانه استوار باشد که هرگز چین به گوشه چشمانش نمی‌آمد. اشک‌ نریز؛ که تو خود شایسته‌تری بر اشک‌ریختن، و از طلوع‌ فردا تو مظلوم‌ترین مرد تاریخی. یکّه و تنها. همین.
فَوَقع عَلی_ علیه‌السلام_ علیٰ وَجهَهُ؛ سپس دو طفل خردسال، گوشه‌آستین بر دهان و هق‌هق کنان، بر پشت درب‌های مسجد آهسته گفتند که مادر ما فاطمه برای همیشه از دنیای پست شما رفت؛ حالا آسوده باشید. ناگهان علی، سخت به چهره بر زمین خورد. و جهان تاریک شد. و هیچ هنوز روشن نشده. و علی هیچ هنوز برنخاسته. «فَوَقع عَلی_ علیه‌السلام_ علیٰ وَجهَهُ» آخرین جمله تاریخ جهان بود؛ و جهان برای همیشه ایستاد. که سقوط علی، سقوط عالم بود. همین.