هدایت شده از - حضرتِ۱۱۰ 🇵🇸 -
تو پنهان کاریای بانو ز من هرگز نمیکردی..
بجز امروز و آن روز که گشتی پشتِ در پنهان!💔
هدایت شده از کــولهگرد | بیرون پراکنی درونییاتم
-
#خیال
خیال میکنم باران میبارد.
خیال میکنم ماه توی آسمان است، در چاه خبری نیست.
خیال میکنم کنج خانه نشستهای. شانه توی دستانت است. موی دخترکت آشفته نیست.
خیال میکنم آتش نمیسوزاند. اصلا داغ نیست. شعله ندارد.
خیال میکنم دستت نوازش شده. پهلویت ورم ندارد. آبستن محسنم رسیده.
خیال میکنم توی دست فضه پرپرهای گل رز است، خون چکه نمیکند!
خیال میکنم کنار بسترت کاسهی آب خالی نیست. خوابیدهای. سحر حتماً بیدار میشوی ...
خیال میکنم گونهی پسرانت سرخ بوسه است، نم خیس اشک نیست!
خیال میکنم رد انار است؛ قطرهی سرخ دیگری روی دستمالت نیست!
خیال میکنم انگشتانم، دستانت را، در آغوش گرفته است وگرنه ذوالفقار بیهوده کنج طاقچه نیست!
خیال میکنم خانه روشن است؛ هنوز رخ ماه شب چهاردهات میتابد.
خیال میکنم باران میبارد، صدای چکهی اشک نیست ...
مهدی شفیعـے
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
ثُمّ بَکَیا جَمیعاً ساعة؛ سپس هر دو در واپسین خلوت عاشقانه خویش، سخت گریستند. بغض روزها فروخردهٔ سنگشده در گلویشان ناگهان شکست و بالاخره اشک ریختند. سپس زهــراء چون مادری سالخورده و عطوف سر به زانوی علی گذاشت و دستهای نحیف رنگباخته بر گونههایش کشید که اشک نریز عزیزقلبم؛ چاره چیست؛ بگذار آخرین تصویر چشمانم از علی، همان چهره مردانه استوار باشد که هرگز چین به گوشه چشمانش نمیآمد. اشک نریز؛ که تو خود شایستهتری بر اشکریختن، و از طلوع فردا تو مظلومترین مرد تاریخی. یکّه و تنها. همین.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
فَوَقع عَلی_ علیهالسلام_ علیٰ وَجهَهُ؛ سپس دو طفل خردسال، گوشهآستین بر دهان و هقهق کنان، بر پشت دربهای مسجد آهسته گفتند که مادر ما فاطمه برای همیشه از دنیای پست شما رفت؛ حالا آسوده باشید. ناگهان علی، سخت به چهره بر زمین خورد. و جهان تاریک شد. و هیچ هنوز روشن نشده. و علی هیچ هنوز برنخاسته. «فَوَقع عَلی_ علیهالسلام_ علیٰ وَجهَهُ» آخرین جمله تاریخ جهان بود؛ و جهان برای همیشه ایستاد. که سقوط علی، سقوط عالم بود. همین.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
ثُمّ جَلَس علی شَفیرِ القَبر باکیاً حزیناً؛ آنگاه در تاریکای بقیع، سطح زمین را چنان مسطّح و صاف ساخت، که گویی نازکای تن ظریف هیچ دردانه و علت خلقتی زیر خروارها خاک سرد قبرستان مخفینشده. که گویی پدر خاک، حتی صاحب قبری کوچک از زمین برای محبوب خویش نیست؛ بعد چون طفلی یتیم بر فراز قبر نشست؛ زانو به آغوش کشید و یکّه و تنها اشک ریخت. بی آنکه کسی باز سر به زانویش بگذارد و بگوید اشک نریز عزیز قلبم. که تو از حالا مظلومترین مرد تاریخی. همین.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
فَرَجَعَ؛ تاریخ هیچننوشته که «فَرَجَعوا». تاریخ هیچ فعل جمع ننوشته. تاریخ حواسجمع بوده. رسم در تمام جهان است که بعد از دفن و تجهیز میت، طایفه و عشیره متوفی زیر شانههای خانوادهاش را بگیرند و گلاب بر چهرهاش بپاشند و به خانه بیاورندش. همصحبتش شوند و سه روز غذا طبخ کنند و لحظهای تنهایش نگذارند. تاریخ اما نوشته که «فَرَجع». تنها برگشت. بیهیچ همراه. سپس با خانهای ساکت مواجه شد. و تاریک. و سرد. و بستری خالی از فاطمه در آن کنج مهیب و کشنده خانه. آنگاه تکیه بر دیوار زد و نشست؛ کوهی تکیهزده بر دیوار. گریست و شانههایش لرزید و از ریشهایش قطره اشک چکید و زیر لب گفت که من حالا مظلومترین مرد تاریخم. همین.