این قایق طوفان زده را هم نظری کن،
ای یاد تو آرام همه دل نگرانها. . .
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
باید این زائر دلتنگ به خدمت برسد...
دستهایم ز تو یک ذره کرم میخواهد
شانه ی خسته من دست علم میخواهد
مینویسم که تو در کنج دلم جا داری
اشهد ان دلم کنج حرم میخواهد...
کنجِخلوت...!
دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش چه بیآزار با دیوار نجوا میڪنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت
که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» میکنم هرشب
شب بخیر گفتن ما ، محض ادای ادب است
ورنه چون شب برسد اول بیداریِ ماست...!