کنجِخلوت...!
برای اینکه دین زنده بمونه(: #حاجآقارمضانی
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا کلش چند؟!
که حالا خوشبختیش یه چیزیم باشه(:
#حاجآقارمضانی
کنجِخلوت...!
دنیا کلش چند؟! که حالا خوشبختیش یه چیزیم باشه(: #حاجآقارمضانی
دو قدم مانده بود تا خانه
دو قدم راه مانده را گم کرد...
(صرفا به خاطر دلتنگی برای فاطمیه(:)
حتی اگر نبخشد این چشم تر میارزد
این دور همنشینی وقت سحر میارزد
جای گدا نشستن در خانه کرم نیست
هر وقت مینشیند در پشت در میارزد
گریهم گرفت و دیدم دست مرا گرفتند
پیش کریم خیلی خون جگر میارزد
من که توقع قرب از هیچ کس ندارم
اصلا همین که هستم این دور و بر میارزد
چون طفل خانه برگشت او را بغل بگیرند
پس گم شدن برای مهر پدر میارزد(:
هر طور میپسندی بشکن دل گدا را
هر چه شکستهتر شد دل بیشتر میارزد(:
فرمودهاند روزه؛ یعنی علی یقینا
کار علیست والله روزه اگر میارزد!
[چون سنگ ریزه ما را بین نجف بینداز
ریگ نجف به قدر صد کوهِ زر میارزد]
یک یا علی به جای العفو پاکمان کرد
این یا علی برای ما انقدر میارزد
هر چه خراب کردم دیدم درست کردی
ویرانه بودن من از این نظر؛ میارزد(:
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
از کوی نیک نامان یک آن گذر میارزد!
حداقل به کار حسین که میآییم
این بار را ضرر کن ما را بخر میارزد(:
کنجِخلوت...!
یک ساعتی کنارم نشسته بود و مشغول مناجات.. در چشمانش حرفی بود که در گفتنش تردید داشت.. سنگینی نگاهش ر
سه نفر بودند و سن بالا...
دقایقی که کنارم نشسته بودند؛
رایحه عمیق و آشنا و آرامشبخشی
حس میشد و دلت میخواست دائم
نفس عمیق بکشی در این هوای عطرآگین(:
بیمقدمه برگشتم و از خانم عربزبان
و مهربان کنارم پرسیدم که:
از نجف آمدید؟!
متعجب شد...
تند تند با لهجه عراقی حرف میزد و
تنها چیزی که از کلماتش میفهمیدم
''بنتی' بود..
قرآنم را در آوردم و دستش دادم
تا عطرمیان صفحاتش را استشمام کند..
اشکهایم راه خود را گرفته بودند و
قلبم در بیتابترین حالت ممکن بود(:
قرآن را بوسید و چندین بار نفسِ عمیق
کشید ما بین صفحاتش...
به مادرش داد تا او هم بو کند...
حالا او هم با لبخند عمیقی سعی
داشت به من بفهماند که این عطر
رایحه بهشت است و بهشت خلاصه
میشود در حرم امیرالمؤمنین((((:
مدام میگفت: زیارت، جنت...
سعی کردم با گوگل برایش بنویسم
که از عطر خودشان اصالتشان را فهمیدم..
سعی کردم بگویم که من مجنون و
بیقرار این رایحهام و اشکهایم از
دلتنگیست و فراق....
سعی کردم بگویم که کاش وقتی
برگشتند به جای من هم در هوای
زندگیبخش نجف نفس بکشند...
#خاطره
کنجِخلوت...!
سه نفر بودند و سن بالا... دقایقی که کنارم نشسته بودند؛ رایحه عمیق و آشنا و آرامشبخشی حس میشد و د
ضمیمه میکنم تا به یادگار بماند از دلتنگی امروز..(: