eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
488 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
هوای شهر من آلوده‌ی غبار غم است ، مرا ببر به نجف یاعلی؛ نفس بکشم‌..(:
کنجِ‌خلوت...!
دنیا کلش چند؟! که حالا خوشبختی‌ش یه چیزیم باشه(: #حاج‌آقارمضانی
دو قدم مانده بود تا خانه دو قدم راه مانده را گم کرد... (صرفا به خاطر دلتنگی برای فاطمیه(:)
آن سرمه‌ای که اهل‌نظر در پی‌اش روند در زیر فرش‌های شبستان حیدر است(:
حتی اگر نبخشد این چشم تر می‌ارزد این دور هم‌نشینی وقت سحر می‌ارزد جای گدا نشستن در خانه کرم نیست هر وقت می‌نشیند در پشت در می‌ارزد گریه‌م گرفت و دیدم دست مرا گرفتند پیش کریم خیلی خون جگر می‌ارزد من که توقع قرب از هیچ کس ندارم اصلا همین که هستم این دور و بر می‌ارزد چون طفل خانه برگشت او را بغل بگیرند پس گم شدن برای مهر پدر می‌ارزد(: هر طور می‌پسندی بشکن دل گدا را هر چه شکسته‌تر شد دل بیشتر می‌ارزد(: فرموده‌اند روزه؛ یعنی علی یقینا کار علی‌ست والله روزه اگر می‌ارزد! [چون سنگ ریزه ما را بین نجف بینداز ریگ نجف به قدر صد کوهِ زر می‌ارزد] یک یا علی به جای العفو پاکمان کرد این یا علی برای ما انقدر می‌ارزد هر چه خراب کردم دیدم درست کردی ویرانه بودن من از این نظر؛ می‌ارزد(: گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را از کوی نیک نامان یک آن گذر می‌ارزد! حداقل به کار حسین که می‌آییم این بار را ضرر کن ما را بخر می‌ارزد(:
کنجِ‌خلوت...!
شکرِخدا که خرجِ بساطِ شما شدیم(:
کنجِ‌خلوت...!
یک ساعتی کنارم نشسته بود و مشغول مناجات.. در چشمانش حرفی بود که در گفتنش تردید داشت.. سنگینی نگاهش ر
سه نفر بودند و سن ‌بالا... دقایقی که کنارم نشسته بودند؛ رایحه عمیق و آشنا و آرامش‌بخشی حس می‌شد و دلت می‌خواست دائم نفس عمیق بکشی در این هوای عطرآگین(: بی‌مقدمه برگشتم و از خانم عرب‌زبان و مهربان کنارم پرسیدم که: از نجف آمدید؟! متعجب شد... تند تند با لهجه عراقی حرف می‌زد و تنها چیزی که از کلماتش می‌فهمیدم ''بنتی' بود.. قرآنم را در آوردم و دستش دادم تا عطرمیان صفحاتش را استشمام کند.. اشک‌هایم راه خود را گرفته بودند و قلبم در بی‌تاب‌ترین حالت ممکن بود(: قرآن را بوسید و چندین بار نفسِ عمیق کشید ما بین صفحاتش... به مادرش داد تا او هم بو کند... حالا او هم با لبخند عمیقی سعی داشت به من بفهماند که این عطر رایحه بهشت است و بهشت خلاصه می‌شود در حرم امیرالمؤمنین((((: مدام می‌گفت: زیارت، جنت... سعی کردم با گوگل برایش بنویسم که از عطر خودشان اصالتشان را فهمیدم.. سعی کردم بگویم که من مجنون و بی‌قرار این رایحه‌ام و اشک‌هایم از دلتنگی‌ست و فراق.... سعی کردم بگویم که کاش وقتی برگشتند به جای من هم در هوای زندگی‌بخش نجف نفس بکشند...