کنجِخلوت...!
امان از صدای میرزا محمدی... این دهه قراره با مقتلخوانی و روضه ایشون بگذره... الحمدلله(:
میگفتن:
بسنده نکنید به اینکه الان اومدید اینجا و خب کافیه برا امروز.
نه؛ به خودتون و جسمتون سختی بدید..
صبح هم برید روضه، عصر هم برید، ظهر و شب هم تو روضههای اباعبدلله بگذرونید(:
کنجِخلوت...!
روزا گریه؛ شبا روضه(: #زمینه
دائم و پشت سرهم گوش میدهم و اشک میریزم... بیتوجه به آدمهای غیرعاشق اطرافم.
آیا میشود برایت بمیرم؟ آقای قتیلالعبرات؟(:
پروانه شدم تا که بسوزم اما
هر سوختنی سوختن شمع نشد
ما جمع شدیم دور هم گریه کنیم
بر آن بدنی که عاقبت جمع نشد(:
باور نمیکردم که پرچم را ببینم
امسال هم ماه محرم را ببینم
چه نوکرانی بیصدا رفتند امسال
من ماندهام ایام ماتم را ببینم
اهلالقری آقای ما را دفن کردند
میخواستی با چشمم این غم را ببینم(:
کنجِخلوت...!
آقایامامحسین؟! دلتنگی بدجوری داره به این قلب ناکوک فشار میاره... شب جمعهست(: یه نگاهی به ما بکن ع
آقای امامحسین؟!
من که گفته بودم قلبم برای خودتونه...
ببینید همین روز اولی که گذشت چقدر بهش فشار اومده؛
حالا چجوری تپشهای ناکوک و بیامانش رو کنترل کنم؟؟
بغلش کنید... دست محبت بکشید رو زخمهاش.. مرهم بشید روی دردهاش تصدقتون!
این قلبِ رنجور و خسته و بههمریخته تماماً متعلق به شماست(:
کنجِخلوت...!
آقای امامحسین؟! من که گفته بودم قلبم برای خودتونه... ببینید همین روز اولی که گذشت چقدر بهش فشار اوم
اگر قرار است جانم را بگیری، بگیر..
من این درد را شیرین میدانم چون از سوی توست.
اما برایم خیلی جانکاه است؛ خیلی بیش از آنچه بتوان تصور کرد.
شاید به خاطر این ماه است، روزهایی که قلب شما به دردآمده باید برای ما هم همانطور باشد...
اما عزیزدلم.. مسئله این است که من دلتنگ توام، خیلی دلتنگ(:
با احتیاط لالهی ما را پیاده کن
عباس جان، سهسالهی ما را پیاده کن
با احتیاط بار حرم را زمین گذار
زانو بزن وقار حرم را زمین گذار
با احتیاط تا که نیفتد ستارهای
می ترسم آنکه گیر کند گوشوارهای
چشم مخدرات به سمت نگاه تو
دوشیزگان محترمه در پناه تو
باحوریان رفته به زیر نقابها
یک لحظه روبرو نشدند آفتابها
این حوریان عزیز خدایند و بس، همین
این دختران کنیز خدایند و بس، همین
این دختر علیست که بالش شکستنی است
ناموس اعظم است و وقارش شکستنی است
از این به بعد ماه حرم آفتاب باش
عباس جان مراقب این با حجاب باش
این دختران من که بیابان ندیدهاند
در عمر خویش خار مغیلان ندیدهاند
یک لحظه هم ز خیمهی طفلان جدا نشو
جان رباب از دم گهواره پا نشو
توهستی و اهالی این خیمه راحتند
در زیر سایهات همه در استراحتند
توهستی و به روز حرم شب نمیرسد
چشم کسی به قامت زینب نمیرسد
یک عده یوسفاند و یک عده مریماند
احساس میکنم همه دلواپس هماند
احساس میکنم که جوابم نمیدهند
با آب آب گفتنم آبم نمیدهند
راضیام و رضایت یزدانم آرزوست
از سنگها شکستن دندانم آرزوست
من راضیم به پای خدا دست و پا زنم
با صورتم به خاک بیوفتم صدا زنم
اگر به روی نی سر من نیز رو شود
تا که مقام خواهر من نیز رو شود
با احتیاط لالهی ما را سوار کن
زینب بیا سه سالهی ما را سوار کن
با احتیاط خسته شدند این ستارهها
این گوش پارهها سر گوشوارهها
#علیاکبر_لطیفیان