eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
487 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
سفرجمعی محدودیت‌هایی دارد غیرقابل تحمل. نجف که رسیدیم با هرکه می‌شد حرف زدم و بحث کردم تا شده چند ساعتی بمانیم. ولی شرایط اقتضا می‌کرد که زودتر خودمان را به مشایه برسانیم. دقیقا ساعت ۱۸و۷ دقیقه رو‌به‌روی باب‌القبله بودیم و قرارمان شد برای ۱۹. بی‌توجه به فشار جمعیت و در خلسه‌ای غریب در حالی که کاملا در مرداب دلتنگی کشنده‌ی وصال در عین فراقِ امیرالمومنین، -پدرم- غرق شده بودم. خود را به سختی از میان ازدحام زائران حریم امنش به داخل صحن حضرت‌زهرا رساندم. و بی‌وقفه... بی‌وقفه و بی‌امان... عین ۵۳دقیقه‌ای که حق لمس آغوشش را به من داده بودند، گریه کردم.. هق هق زدم و بدون توجه به اطرافم بلند بلند اشک ریختم. نفسم دیگر یاری نمی‌کرد. حق من نبود که سهمم از وصال آغوش پدری که مدت‌ها منتظر دیدارش بودم، تا این حد کم و کوتاه باشد. ایوان طلا هم که برای بانوان بسته بود... همانطور که چفیه‌ام را روی سرم نگه داشته بودم تا نیوفتد؛ باعجله خود را به باب‌الفرج رساندم و گوشه صحن ایستادم و چفیه را در صورتم کشیده‌م تا راحت‌تر به گریه‌هایم بها دهم. توان صحبت نبود(: فقط در دل به پدر گفتم: خیلی آزارم داده‌اند... خیلی روحم را شکسته‌اند... و من همه را به خودت سپرده‌ام. حالا آمدم اینجا تا نفس بکشم. تا از تو خودت را بخواهم. تا بار دیگر مجنونت شوم. تا بخواهم که در شارع‌الرسول، آن خیابان دلبرت زندگی کنم. تا گلایه‌ی دوری‌ات را به خودت بگویم. تا بگویم پس زخم‌های قلبمان چه؟ آغوش امیرالمومنین درمان می‌کند... هرچند برای دقایقی کوتاه و جان‌کاه تجربه‌ شود(:
ولی همیشه من مستِ مسیری‌ام که از بازارهای نجف می‌گذره تا به مشایه برسه و با گوش کردن مدح امیرالمومنین طی میشه((((((:
کنجِ‌خلوت...!
سفرجمعی محدودیت‌هایی دارد غیرقابل تحمل. نجف که رسیدیم با هرکه می‌شد حرف زدم و بحث کردم تا شده چند سا
در نتیجه؟!.. لطفا اگر کسی نجفه خیلی برای من دعا کنه(: و بگه آقای‌امیرالمؤمنین.. دخترتون از شما سهم بیشتری می‌خواست امسال(: که نشد؛
کنجِ‌خلوت...!
امان از نجف.... امان از نجف که جنون‌وار دلتنگشم((((:
و من هنوز جنون‌وار دلتنگم... دلتنگِ شما(: آقای پدر((((:
مسیر پیاده‌روی را که طبیعتاً از نجف شروع کردیم، تا حدود ۵۰ عمود اول مشایه ادامه دادیم. حالا دوتا از بچه‌ها تب کرده بودند و دیگر توان راه‌رفتن نداشتند. هرچه قرص و مسکن به خوردشان دادیم فایده نداشت. در نتیجه مجدداً بر خلاف خواسته‌ی من تصمیم جمع بر این شد که تا عمود ۹۸۰ با ماشین طی شود. و همین هم شد؛ نشسته بودم کنار پنجره‌ی ونِ قدیمیِ آقای عراقی که می‌گفت بی‌سوادم و نمی‌دانست چطور باید بلوتوث ضبطش را برای پخش مداحی وصل کند. مجدد چفیه‌ام را جوری روی سرم انداخته بودم که کسی نتواند حالت صورتم را ببیند. سرم را گذاشته بودم روی شیشه و همه حواسم را داده بودم به چشمان نم‌زده و شیفته‌ام که عمود به عمود مسیر را با حسرت دنبال می‌کرد. هر ثانیه با خود می‌گفتم دارم این قدم را از دست می‌دهم. دارم مسیری را از دست می‌دهم که معلوم نیست بتوانم دیگر توفیق حضور در آن را داشته باشم. نفس عمیق می‌کشیدم و بغضم را پشت‌سر هر نفس قورت می‌دادم. نگاهم میان عمودهایی که سمت چپ بود و موکب‌هایی که سمت راست بود در گردش بود. عناوین بزرگ جور دیگر ذهن را متوجه خود می‌کرد: عمود۷۲۱ موکب کفیل الزینب ۷۵۳ موکب و حسینیه ابناء الحسین ۷۹۶ موکب و مضیف الامام الحسن ۸۵۳ موکب خدام الزهرا ۸۸۸ حسینیه امام الحسن المجتبی ۹۱۷ موکب علیل الکربلا ۹۶۵ قبیله الکلابیین نجف الاشرف و ... و ... و ... توقف ما شد عمود۹۸۰. دینارها را که روی هم گذاشتیم و کرایه را پرداخت کردیم برگشتیم به مسیر‌. تابلوی بیمارستان سیار ایرانی برکت به چشم می‌خورد. پس بچه‌های تب‌دار را به همراه یک آقا فرستادیم برای درمان و خودمان رفتیم تا در موکب یکی از آشنایان استراحت کنیم. عمود۹۹۲ شد استراحتگاه بین‌راهی ما. تا اذان صبح هرچه می‌شد انجام دادیم تا تب بچه‌ها پایین بیاید و کمتر هذیان بگویند. مجدد ادامه مسیر از ساعت۵ صبح بود و پیاده‌روی تا عمود ۱۰۸۰ و مستقر شدن در موکب حضرت‌معصومه سلام‌الله‌علیها ادامه داشت که هم‌اکنون هم در آن هستیم تا آفتاب برود و بتوانیم خود را به کربلا برسانیم. به هر حال مهم این است که الان در هوای عراق تنفس می‌کنیم. هرچند پریشان و خسته و خاکی و بیمار. «مهم این است که اینجا هستیم». «بودنی» که تا چندروز آینده می‌شود حسرت و دلتنگی‌ای که شب‌ها قرار است روزگارمان را سیاه کند‌. «بودنی» که همین حالا و همین لحظه هم دلم برایش تنگ است(: