مسیر پیادهروی را که طبیعتاً از نجف
شروع کردیم، تا حدود ۵۰ عمود اول
مشایه ادامه دادیم.
حالا دوتا از بچهها تب کرده بودند
و دیگر توان راهرفتن نداشتند.
هرچه قرص و مسکن به خوردشان
دادیم فایده نداشت.
در نتیجه مجدداً بر خلاف خواستهی
من تصمیم جمع بر این شد
که تا عمود ۹۸۰ با ماشین طی شود.
و همین هم شد؛
نشسته بودم کنار پنجرهی ونِ
قدیمیِ آقای عراقی که میگفت
بیسوادم و نمیدانست چطور باید
بلوتوث ضبطش را برای پخش
مداحی وصل کند.
مجدد چفیهام را جوری روی سرم
انداخته بودم که کسی نتواند
حالت صورتم را ببیند.
سرم را گذاشته بودم روی شیشه
و همه حواسم را داده بودم به چشمان
نمزده و شیفتهام که عمود به عمود
مسیر را با حسرت دنبال میکرد.
هر ثانیه با خود میگفتم دارم این
قدم را از دست میدهم.
دارم مسیری را از دست میدهم
که معلوم نیست بتوانم دیگر توفیق
حضور در آن را داشته باشم.
نفس عمیق میکشیدم و بغضم را
پشتسر هر نفس قورت میدادم.
نگاهم میان عمودهایی که سمت چپ
بود و موکبهایی که سمت راست بود
در گردش بود.
عناوین بزرگ جور دیگر ذهن
را متوجه خود میکرد:
عمود۷۲۱ موکب کفیل الزینب
۷۵۳ موکب و حسینیه ابناء الحسین
۷۹۶ موکب و مضیف الامام الحسن
۸۵۳ موکب خدام الزهرا
۸۸۸ حسینیه امام الحسن المجتبی
۹۱۷ موکب علیل الکربلا
۹۶۵ قبیله الکلابیین نجف الاشرف
و ... و ... و ...
توقف ما شد عمود۹۸۰.
دینارها را که روی هم گذاشتیم و
کرایه را پرداخت کردیم برگشتیم به مسیر.
تابلوی بیمارستان سیار ایرانی برکت
به چشم میخورد.
پس بچههای تبدار را به همراه یک
آقا فرستادیم برای درمان و خودمان
رفتیم تا در موکب یکی از آشنایان
استراحت کنیم.
عمود۹۹۲ شد استراحتگاه بینراهی ما.
تا اذان صبح هرچه میشد انجام دادیم
تا تب بچهها پایین بیاید و
کمتر هذیان بگویند.
مجدد ادامه مسیر از ساعت۵
صبح بود و پیادهروی تا عمود ۱۰۸۰
و مستقر شدن در موکب
حضرتمعصومه سلاماللهعلیها
ادامه داشت که هماکنون هم در آن
هستیم تا آفتاب برود و
بتوانیم خود را به کربلا برسانیم.
به هر حال مهم این است که الان
در هوای عراق تنفس میکنیم.
هرچند پریشان و خسته و خاکی و بیمار.
«مهم این است که اینجا هستیم».
«بودنی» که تا چندروز آینده میشود
حسرت و دلتنگیای که شبها قرار
است روزگارمان را سیاه کند.
«بودنی» که همین حالا و همین
لحظه هم دلم برایش تنگ است(:
#سفرنامهاربعین
#پارت_سوم