قبل از بیرون رفتن از موکب
به نت وصل شدم و اولین چیزی
که دیدم دلشورهی چندروزهام را
معنا کرد: پیام مسئول موکب بود..
موقعیت موکب امالائمه از کربلا
و شارع فاطمهالزهراء تغییر پیدا کرده
و به عمود ۲۸۷ منتقل شده
یعنی اول مسیر مشایه(:
تپشهای قلبم در سرم زنگ میزد؛
باور نداشتم همهچیز کنسل شود
کولهام را برداشتم و از پلهها به
سرعت پایین رفتم.
به پدر که اطلاع دادم گفت
مشکلی نیست.. اگر بخواهی
میرسانمت(: ولی سخت است.
سفر جمعیست. ما کربلا هستیم
و موکب مشخصشده اول مسیر...
من اما دلزده شده بودم
غمم گرفته بود...
چیزی فراتر از غم حتی...
نمیتوانستم همهی گروه را
مجدد اذیت کنم به خاطر هدف
و مقصود خودم.
پدر هم خسته بود... اذیت بود...
اصلا شرایطی پیش آمده بود که
نمیتوانم توضیح دهم(:
دلم شکست...
دلم خیلی شکست...
دائم به خودم گفتم سادات!
دلت را هوایی نکن؛
تا وقتی پایت به موکب نرسیده
تا وقتی روی پلههای بابالسلام
نایستادی هیچ باور نکن که تو
را پذیرفته و راه دادهاند برای
خادمی یا زائری...
اما دل است دیگر(:
حرف به گوشش نمیرود.
گذرنامهات که مُهر خورد
پرواز میکند و تو را رها میکند
هرچه صدایش کنی نمیشنود
فقط فریاد میزند که:
«میخواهم برسم(:»
به مسئول موکب هم گفته بودم
که حتی شده بیایم و فقط جاروکش
آنجا باشم بگذارید بیایم.
ولی همه چیز دقیقا وقتی فکر
میکردم برنامهها درست پیش
رفته به هم خورد...
باورم نمیشد(:
ولی بازهم گفتم ایرادی ندارد
مهم این است که الان دارم میروم
همانجایی که قلبم را گذاشتهام
مهم این است که ساعتی بعد
اول حرم امامعباس را زیارت میکنم
و از تمام آدمها و نشدنها،
زمینخوردنها و درد و زخمها،
رنجور و زجردیدهشدنها به او
پناه میبرم و دلم را تسکین میدهم.
بعد پابرهنه «بینالحرمین» را شیفته
و مجنون و خرامان میگذرانم تا به
«مأمن قلبم» برسم(:
آنجا دیگر حالم خوب میشود
آنجا دیگر میتوانم نفس بکشم
میتوانم تمام زخمهایم را مرهم نهم
میتوانم بار دیگر عاشق شوم
بار دیگر قلبم را ببینم و جانم را
زندگی کنم...
میتوانم آرزویم را لمس کنم...
میتوانم آرام شوم و تلاطم
درونم را پایان دهم...
میتوانم............(:
اما منِ بیچاره چه میدانستم که
کنسل شدن خادمی شروعی برای
امتحانی بزرگ است با مهمترین
و عزیزترینِ عمر و زندگیام....
چه میدانستم(:
چه میدانستم؟!(:
#سفرنامهاربعین
#پارت_پنجم
کنجِخلوت...!
قبل از بیرون رفتن از موکب به نت وصل شدم و اولین چیزی که دیدم دلشورهی چندروزهام را معنا کرد: پیام
از این قسمت بگذریم...
خادمی برایم شد یک حسرت
که به هیچکس توضیحش ندادم
که چرا نشد(:
مثل همیشه بسنده میکنم
به همین یک کلمهی نابودکننده:
«بیخیال(:»
کنجِخلوت...!
آه از ساعتِ جدایی.....(:💔
انگار هرچی جداییِ قراره حوالی همین ساعت اتفاق بیوفته...!(:
کنجِخلوت...!
کاش برمیگشتم به همین لوکیشن و همون شب توی موکبِ کرمانیها...
جایی بین کوچه پس کوچههای کربلا(:
وقتی که هنوز خبر نداشتم فردا صبحش چه اتفاقاتی سرم میاد...!
هدایت شده از بَچِّههِیئَتي
دیدنش آنقدر #معجزهانگیز است که آدمی هربار
میبیندش، چنان بار اول است؛
جدید است، تازه است، تماشاییست..
گویی خداوند میدانسته که تک تک اجزاء
وجودم چه خواهشی از زیستن دارند آنگاه آتش مهرش را در دلم روشن کرده تا از همه بینیاز بشوم و در پناهِ چشمهایش آرام بگیرم؛ او #حسینِخداست و من؟ ممنونِ #خدایحُسین.