کنجِخلوت...!
کاش برمیگشتم به همین لوکیشن و همون شب توی موکبِ کرمانیها...
جایی بین کوچه پس کوچههای کربلا(:
وقتی که هنوز خبر نداشتم فردا صبحش چه اتفاقاتی سرم میاد...!
هدایت شده از بَچِّههِیئَتي
دیدنش آنقدر #معجزهانگیز است که آدمی هربار
میبیندش، چنان بار اول است؛
جدید است، تازه است، تماشاییست..
گویی خداوند میدانسته که تک تک اجزاء
وجودم چه خواهشی از زیستن دارند آنگاه آتش مهرش را در دلم روشن کرده تا از همه بینیاز بشوم و در پناهِ چشمهایش آرام بگیرم؛ او #حسینِخداست و من؟ ممنونِ #خدایحُسین.
به عمومحسن گفتم برمیگردم ایران.
با صدایی تحلیل رفته و توانی تمامشده(:
آخر قرار بود هم او بماند برای خادمی
و هم من.. با این تفاوت که او خادم
حرم بود(: این را گفته بود به کسی
نگویم تا ندانند.
پیاده راه افتادیم به سمت جایی
که بیصبرانه منتظر بودم تا گریههای
تمام شبها و روزهای تنهاییام را
آنجا، وقتی رسیدم شروع کنم.
از شارع محمدالامین و میدان تربیت
خود را رساندیم به درگاهی که
نوشته بود: شارع الشهید احمد الزینی.
تا به حال از این سمت نیامده بودم
خیابانی بود رویایی و حیرتانگیز.
با درختانی بلند در دو طرف که
به هم رسیده بودند و همه مسیر
را سایه انداخته بودند بر سر زائران(:
منتظر ماشین برقیها ماندیم.
چشمان حسرتزده و بیقرارم را
سوی هرجا میچرخاندم تا تمام
تصاویر را با جزئیات کامل به خاطر
ثبت کنم و چیزی از یاد نبرم.
من دیوانهی همین چند کلمه بودم:
«الأمانة العامة للعتبة الحسينية(:»
اینجا هرطرف که نگاه میکردی همین
کلمهها نوشته شده بود و دل میبرد.
بالاخره سوار شدیم و پس از طی
آن خیابان زیبا رسیدیم به جایی
نزدیک به خیمهگاه یا همان مخیم(:
اولین بارم بود میآمدم اینجا.
کفشها را که تحویل کشوانیه دادیم
وارد شدیم. از همان در که رد میشدی
عطر حرم حضرتعباس که مدام
به پرده اتاقم میزنم تا فضا را معطر کند
میخورد توی صورتت و باید با یک
نفس عمیق جانت را تسکین میدادی
از این رایحهی جنونآور و یکتا!
نفس عمیق میکشیدم و بغضم را
رها میکردم.. تک تک روضههای
محرم میآمد در ذهنم و قلبم را
می فشرد... از هر ضریح که نامی
بالای آن زده شده بود میگذشتم و
صدای روضهخوان در سرم فریاد میزد.
آنجا که کسی با صدای خسته و
گرفته و تشنه فریاد میزد:
تا من زندهام به سمت خیمههایم نروید..
حالم حالی بود مثل کربلای بهمن۱۴۰۲
آنجا که داشتم قدم زنان و آهسته
به دیوارهای حرم دست میکشیدم
و مداحی گوش میکردم و همهجا را
نگاه میکردم(: آنجا که وقتی مادر
پرسید کجا میروی گفتم: حرمگردی!(:
ولی ناگهان خود را روبهروی
قتلگاه دیدم... همانجا که روی
دیوارش با خطی سرخ نوشته شده
بود: مذبحالمقدس...
آنجا بود که در لحظه مداحی بعدی
که پخش شد ریان بن شبیب بود
و نفسم برید..
آنجا که دردی جانم را فرا گرفت که
تا به حال جز همانجا و همانبار
تجربهاش نکرده بودم...
گویی کسی پنجه در دندههایم
میاندازد و قلبم را در دستانش
میفشارد و میخواهد بیرون بکشد
انگار که داشتم جان میدادم
ایستاده بودم روبهروی همان
ضریحی که نور قرمز دارد.
نفس نمیکشیدم چون نفسی
نبود. تمام جانم درد بود و صدای
بیرحمانهای که در گوشم داد میزد:
حسین پیر شد.....
تنم یخ زده بود و روحم انگار که
از این غم به تنگ آمده جدا شده بود.
حالی غریب داشتم و پردرد.
حالا که در خیمهگاه بودم گویی همان
احوالات داشت سراغم میآمد.
ایستاده بودم روبهروی خیمهی
قمربنیهاشم و نگاهم قفل شده بود
روی «کفیل» که بالایش نوشته شده
بود و دلت را به درد میآورد.
بگذریم.... توان شرح ندارم.
چفیهام را که متبرک کردم بیرون آمدم.
یکی از آقایان روبهروی مخیم ماند
کنار وسایل تا بقیه بروند زیارت.....
#سفرنامهاربعین
#پارت_ششم