کنجِخلوت...!
به رسم هرساله(:
به رسم ِهرساله میآیم و پا در حریمت
نگذاشته نفسهای عمیقم را از سویدای
دلم به جان میکشم(:
مثل همیشه آغوشِ امنت تنها ملجأ و
مأمنیست که پذیرای دلتنگیهای قلب
پر درد من است.
امروز که برایم روزیست غریب؛
چنان که هرمرتبه به تو پناه میآورم؛
اشکهایم را روی ضریحِ دلربایت
میگذارم به عاریه تا همچون رایحهی
یاسِ حریمت که جلا میدهد
نور امید درونم را؛ مرهمشان کنی و
با دست خودت بر زخمهایم بگذاری.
نوشتن برای مثل شمایی قلمی میخواهد
فرای تصور که توانایی توصیف این
پیوند چندینساله را داشته باشد.
من عاجزم از این ماجرا!
قصورم را بپذیر و پذیرای درددلهایم باش(:
همهی زندگیِ من تویی عزیزترینم(:
و این مجنون، کاری جز دوستداشتنت
ندارد و نمیداند...🫀
کنجِخلوت...!
کی گفته باید حتما کوچهها آسفالت باشن و دیوارای خونهها سیمانی؟! همهی قشنگیِ روستا به کوچههای خاک
فیالحال؟!
این کوچههای متفاوتشده از خاطرات بچگی خیلی غریبه شدن برام...
کنجِخلوت...!
پسری خفته مابین پدر و مادرش...
شاید یک پناه برای من(:
کسی که سالهاست این خانواده
از داغ رفتنش میسوزد؛
آخر او فقط ۱۸ روز بود که رخت
دامادی بر تن داشت...
با ما چه کرده این عددِ ۱۸
دوستداشتنی و موهوم؟!(((((((: