هی..
مریم خانوم؛
الان دقیقا ۷ساله که نیستی تا با واکرت بیای در خونهتُ به روم باز کنی..
بشینی کنج حیاط و درددل کنی و از وارثی بگی که میخواد خونهرو بازسازی کنه..
اما تو میخوای اتاقِ پسر شهیدت همینجوری دست نخورده و خاکی باقی بمونه...
با تمام وسایلش،
با عکس بزرگی که نقاشی چهرهاشه(:
حالا خونهاتُ بازسازی کردن..
برای اتاقاش درای آهنی گذاشتن و دیگه اهمیتی به درخت گردوی وسط حیاط نمیدن....
هی..
فاطمهخانومی که میگفتی صنوبر صدام کنین(:
الان خیلی وقته که بردنت تهران...
الان خیلی وقته که بوی نون تازه از در خونهات نمیزنه بیرون و نمیپیچه تو کوچه..
الان خیلی وقته نیستی تا برات یه کاسه آش بیارم و کنارت بشینم تا دوباره برام ماجرای ماری که خودت کشتیُ تعریف کنی!
اما هنوزم در خونهات بازه(:
هنوزم انگار خودت نبستیش چون پاهات کم جون شده و نمیتونی برای کسی بازش کنی...