کنجِخلوت...!
چهارماه...(((((((: و خدا رو هزاران بار شکر:)♥️
پنجماه…:))))))))))))
و زندگی به همین معناست ولاغیر!🫀
کنجِخلوت...!
دی ماه؛ مشهد:)
حیف؛ مشهد که بودم یادم رفت کنج گوهرشاد گوش بدم:).....
کنجِخلوت...!
همسر این شهید را بارها در هیئات قم دیدهام:) و همسر این شهید را که همسفر راهیان ۱۴۰۳ بود با ما... چه
گریه؟!
بله بارها و بارها....
کنجِخلوت...!
گریه؟! بله بارها و بارها....
اطلاعات را قطعا تایید نمیکنم.
فقط به هر بهانه برای اویی که دیگر نداریمش میگریم:)
هدایت شده از ‹مـٰاهِ مَـڹ›
-
امشب برایت گریه کردم. برای بار نمیدانم چندم. با صدای خفه شده در گلو. امشب برایت گریه کردم، وقتی عکس هایت را در شهر دیدم. وقتی صدایت اول نماهنگ پخش شد. وقتی یک بیت شعر خواندی و ضبط ماشین آن را منعکس کرد در سرم.
امشب برایت گریه کردم؛ برای غربت و مظلومیتت. برای دست جانبازت. برای خستگیات. امشب وقتی کتاب تمام شد، برایت گریه کردم.
برای دلم که به نبودنت عادت نکرده هم گریه کردم. برای دلتنگی و آرزوهایی که برای دیدنت کشیده بودم..
امشب برای خودم هم گریه کردم؛ که فرصت نشد آنگونه که باید، بشناسمت. که نشد انگشترت را بگیرم. که نشد از شوق دیدنت، تند تند پلک بزنم تا اشک هایم قرص ماه صورتت را تار نکنند.
امشب برایت گریه کردم، وقتی چای دلم خواست.
من تابحال داغ ندیده بودم.
رفتهای و داغی بر سرم ریخته، از اقیانوس بیکرانتر!
من جز تو، تابحال داغی ندیده بودم که اینقدر ناگهانی وسط یک هوس ناگهانی برای چای، بیاید و جانم را بسوزاند.
من به روزهای بعد از نبودنت فکر نمیکردم.
تو اولین داغ قلب سوختهی منی، و چه اولین تلخ و پر حزنی!
دلم برای صدایت تنگ شده،
آقای امیدوار به نزدیک شدن به قله!
دلم برایت خیلی تنگ شده آقا .
[ #زینببهار| سوگ نامه نویس؛
بامداد بیست و پنجمین روز نبودنت|
چهارشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۴ ]