کنجِخلوت...!
- امشب برایت گریه کردم. برای بار نمیدانم چندم. با صدای خفه شده در گلو. امشب برایت گریه کردم، وقتی ع
رفتهای و داغی بر سرم ریخته، از اقیانوس بیکرانتر!:))))))
از امشب:)
سکوت عصرگاهی و دلی که گرفته بود(:
دوتایی رفتن به بام شهر و نگاهکردن به چراغهایی که دونه دونه روشن میشن و آسمونی که ابراش خیلی قشنگه(:
نمازی که تو امامزاده خونده میشه و
خرید کردن و دور دور تو شهر...
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا که نشسته بودیم...
یه نگاه به لباسامون کردم؛ دیدم سرتا پا هردو مشکی پوشیدیم.
گفتم: میبینی خدا چقدر عجیب میچینه اتفاقات دنیا رو؟!
چه تازه عروس داماد عزاداری هستیم ما:)
هردو یتیم و مشکیپوش داغ پدر:)....
گفتم: این شهرُ ببین؛
بدون آقا میخوایم چیکار کنیم زندگی رو؟!
چجوری هنوز همه جا روشنه و زندگی بین مردم جریان داره؟!
چرا ما بعد از آقا هستیم هنوز؟!
چرا نفس میکشیم تو دنیایی که بهترینمون رو ازمون گرفت؟!:).....
چرا؟؟.......
کنجِخلوت...!
پنجماه…:)))))))))))) و زندگی به همین معناست ولاغیر!🫀
و بله بهترین هدیهای که میتونین به یه دختر بدین همینه:)))))))))))))
یه شاخه رُز؛ به همین سادگی و زیبایی✨
کنجِخلوت...!
آدم که ازدواج میکند گویی پدر و مادر همسرش را همچون پدر و مادر خودش میداند؛ یازدهم مرداد که اولین ب
پدر امروز یک جعبهی بزرگ آورد که پر بود از عکسهایی که با دوربین قدیمیاش در جبهه گرفته بود:)
میان این همه عکسهای کاهیرنگ قدیمی چندتایی هم تصاویر آقا داشت(:
میگفت آن زمان کلی از ژستهای مختلف حضرتِآقا عکس چاپ میکرده و برای خودش کلکسیون جمع میکرده...
حالا از چند تایی که بین جعبهاش مانده بود این را به من داد و گفت قابش کنم برای خانهمان((((:
هی رد میشوم و نگاهش میکنم و بغض میکنم:)💔