کنجِخلوت...!
با همین اکیپ:)
چاییهای همیشه خوشمزهی خونهی خواهربزرگه و دورهمی چهارتایی نصفهشبی و فیلمهای نولان و فالوده:))))
کنجِخلوت...!
آخه مگه میشه من دور تو نگردم حسنا کوچولوی خاله؟!:)))))) +پ.ن: عکس و فیلم متعلق به تایمیه که امامزاد
حیف که حسنا زود خوابید.
وگرنه قابلیتِ لهکردن و چلوندن و گازگرفتنش انقدر زیاد شده که دیگه کنترلی بر خویشتن در برابرش ندارم🚶🏻♀
حیف که فیلماش قابل پخش نیست..
هدایت شده از بَچِّههِیئَتي
کاش چفیهی اون زائری بودم که برا تبرک پرتم میکرد بالای ضریح و تا همیشه اون بالا میموندم.
هدایت شده از مبتلایِحسین:)
تو این پنج روزی که از کربلا برگشتم مطلقا از خونه بیرون نرفته بودم مگر یکبار که برای دکتر بود و درمان مریضی که یادگار کربلام بود :))))
حالا حس غریبی با شهر و خیابونا دارم،
با ماشینها و ساختمونا و آدمهای فارسی زبان...
انگار واقعا من متعلق به اینجا نیستم..
ما رو برگردون آقای اباعبدالله
ما رو برگردون....
هدایت شده از سیدةالسادات.
آقای رجبزاده، از دیشب که خبر شهادتتان را شنیدم، تا دَم صبح با خودم فکر کردم و مغزم از مصیبت های وارده بر شما گریست. سوال اصلی اینجاست که چطور ممکن است و چه بر مادرتان آمد ؟ یعنی هیچ کسی آن حوالی نبود که صدای شما را بشنود و کمی از آن معرکهی قتلگاه دورِتان کند؟ عجیب نیست. آخر که وقتی شکم از حرامی ها پر بشود، دیگر صدای شیون کسی که دارند تکه تکه اش میکنند در قلبها رسوخ نمیکند. راستی ! صحبت از مادرتان شد. او آنجا نبود. بالای سرتان و کنار مقتل شما نبود. ندید که چگونه زیر و رویتان میکنند و لباس از شما میدرند. مادر مکرمهتان اول های غیاب گمان میکرد که لابد بازهم به سمت عراق راهی شده اید و باز هم بدون خبر قبلی در نجف دعاگویشان هستید. او شاید با خود فکر میکرد که سجادهٔ دل را گوشه ای از بین الحرمین گشوده اید و رو به آن مظهر جلال و جبروت دارید نماز عشق میخوانید. اما غافل از آنکه مستقیماً رو به حضرت سیدالشهداء نشسته اید. شما روضه خوان بودید و حال و اوضاعتان شبیه به روضه هایی شد میخواندید. برای ما دعا کنید ، آقای روضه خوانِ شهید..
« س.حسینی »
هدایت شده از بایگانیِتامیلا.
بچههاشهیدرجبزادهزنداشت(:
وقتیبهاینموضوعفکرمیکنمتمام
وجودمآتیشمیگیره(: