کنجِخلوت...!
اومدم خیلی ریلکس بشینم پای کارهام...
دیدم رو شیشهی پنجرهی ساختمون رو به رویی عکس ایشونه:)))))))
الان حجم زیادی از غم هستم با کمی انسان که با دلتنگی شدید داره ذهن و روحش رو مجبور میکنه تمرکز کنه روی تیک خوردن کارهاش..
کنجِخلوت...!
فیالحال؟! ماه شعبانه و هرروزی که تو بازار میگذره، هرتیکه از وسایل خونهی آینده رو با توسل و به نام
ماه ربیع شد...
کم کم دیگه جای خودمم نیست تو اتاقم:)
این برهه از زندگی هم شیرینه هم سخت..
شب که میشه نگاه میکنم به وسایل و میگم یعنی واقعاً من باید با همهی اینا از این خونه برم؟!
هدایت شده از ‹مـٰاهِ مَـڹ›
-
مدام میخوام پروفایل اینجارو برگردونم به تم خود اینجا، ولی میبینم من هنوز برنگشتم به خودم و روحم گیر کرده توی اون غم.
بزار لااقل با دیدن عکس آقا، یکم دلمو گرم کنم به این که هنوز و هنوز و هنوز خیلی دوست دارم و برای من خاک شما سرد نیست تا ابد عزیزدل من :))