کنجِخلوت...!
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم حال همه خوب است من اما نگرانم من که بعد از تو به کوه دردها بر
آمدي ، آمدنت حال مرا ريخت به هم
يك نگاهت همه فلسفه را ريخت به هم
آمدي و دل من سخت در اين انديشه؛
آن همه منطق و قانون چرا ريخت به هم؟
قاضیِ عادلِ قصه به نگاهت دل باخت
يك نگه كردی و يك دادسرا ريخت به هم
چهرهیِ شرقیِ زیبایِ تو شد موجب خير
يك به يك انجمن غرب گرا ريخت به هم
شاعران، طالبِ سوژه، همه دنبال تو اند
سوژه پيدا شد و شعر شعرا ريخت به هم
جاذبه مال زمين است ، تو شايد دزدی
كه فقط آمدنت جاذبه را ريخت به هم
من همان آدمِ پر منطق بیاحساسم
پس چرا آمدنت، حال مرا ريخت به هم؟
حس و حال همهی ثانيه ها ريخت به هم
شوق ِيك رابطه با حاشيه ها ريخت به هم!
گفته بودم به كسی عشق نخواهم ورزيد
آمدی و همهی فرضيه ها ريخت به هم
روحِ غمگينِ تو در كالبدم جا خوش كرد
سرفه كردی و نظامِ ريه ها ريخت به هم
پایِ عشقِ تو دلم مرد و دگر هيچ نشد
قلب از وحشت نرخ ديهاش ريخت به هم
بغض كرديم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد و قافيه ها ريخت به هم
از او که گفت «یار تو هستم» ولی نبود
از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام
با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
#محمدعلی_بهمنی
باشد که روزگار بچرخد به کام ِ دل
باشد که غم،خِجل شود از صبرِ قلبِ ما....!!
#معصومه_صابر