eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
486 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گر به دامن وصل تو دست ما نرسد کشیده‌ایم در آغوش آرزوی تو را حزین‌لاهیجی -
هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست آنقدر در عشقِ او غرقم که پیدا نیستم!
بگو غم‌رد شود که قلبت آرامگاه اندوه نیست...
بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم عراقی -
کاش از اول بر در میخانه می‌خواندم نماز حیف از آن عمری که شد در گوشه‌ی محراب طی کاش با ساقی حسابم پاک می‌شد سال هاست او به من جامی بدهکار است و من جانی به وی
کنجِ‌خلوت...!
بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم عراقی -
دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم همه هستی تویی، فی‌الجمله، این و آن نمی‌دانم بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم بجز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابم بجز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانم چه آرم بر در وصلت؟ که دل لایق نمی‌افتد چه بازم در ره عشقت؟ که جان شایان نمی‌دانم یکی دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بیرون کجا افتاد آن مجنون، درین دوران؟ نمی‌دانم دلم سرگشته می‌دارد سر زلف پریشانت چه می‌خواهد ازین مسکین سرگردان؟ نمی‌دانم اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان و گر قصد دگر داری، من این و آن نمی‌دانم چه بی‌روزی کسم، یارب، که از وصل تو محرومم! چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟ نمی‌دانم چو اندر چشم هر ذره، چو خورشید آشکارایی چرایی از من حیران چنین پنهان؟ نمی‌دانم به امید وصال تو دلم را شاد می‌دارم چرا درد دل خود را دگر درمان نمی‌دانم؟ نمی‌یابم تو را در دل، نه در عالم، نه در گیتی کجا جویم تو را آخر من حیران؟ نمی‌دانم (: عجب‌تر آنکه می‌بینم جمال تو عیان، لیکن نمی‌دانم چه می‌بینم من نادان؟ نمی‌دانم همی‌دانم که روزوشب جهان روشن به روی توست ولیکن آفتابی یا مه تابان؟ نمی‌دانم به زندان فراقت در، عراقی پایبندم شد رها خواهم شدن یا نی، ازین زندان؟ نمی‌دانم
هدایت شده از - چکامه -
سـکوت کن:)) یاسر قنبرلو
- قهوه می‌ریزم‌برایت،نیستی‌آن‌سوی‌میز -هی‌شکر‌می‌ریزم‌وتلخ‌است‌جای‌خالی‌ات:)
عمری گذشت و ساخته‌ام با نداشتن ای دل! چه خوب بود تو را هم نداشتم
دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ دام بگذاری اسیرم، دانه می‌خواهی چه کار؟ تا ابد دور تو می‌گردم، بسوزان، عشق کن‌ ای که شاعر می‌کُشی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ مُردم از بس شهر را گشتم، یکی عاقل نبود راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ مثل من آواره شو، از چاردیواری درآ! در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟ بشکن آن آیینه را، در شعر من خود را ببین شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟