از سیاهی خودمه ها....
ولی واقعا نمیتونم بعضی حرفا رو ، بعضی محبتا رو ، بعضی نشنیدن گرفتنا رو درک کنم
کنجِخلوت...!
از سیاهی خودمه ها.... ولی واقعا نمیتونم بعضی حرفا رو ، بعضی محبتا رو ، بعضی نشنیدن گرفتنا رو درک کنم
بعضی بی توجهیا رو
بعضی تظاهر ها رو....
اگه از کسی توقعی نداشته باشیم ،
زندگی واسمون راحت تر میشه...
چون اینطوری محبت هاشون دلچسب تر ، و غفلت هاشون کمرنگ تر میشن واسمون...
کنجِخلوت...!
اگه از کسی توقعی نداشته باشیم ، زندگی واسمون راحت تر میشه... چون اینطوری محبت هاشون دلچسب تر ، و غ
من توقعی ندارم
ولی حس میکنم همون یه کم محبتی که به زورِ فامیل بودن ابرازش میکنن تظاهره!
مُردم از درد و به گوش تو فغانم نرسید
جان زکف رفت و به لب راز نهانم نرسید
گرچه افروختم و سوختم و دود شدم
شِکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید
به امید تو چو آیینه نشستم همه عمر
گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید
غنچهای بودم و پرپر شدم از باد بهار
شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید
منِ از پای در افتاده به وصلت چه رسم
که به دامان تو این اشک روانم نرسید
آه! آن روز که دادم به تو آیینه دل
از تو این سنگدلیها به گمانم نرسید
عشق پاک من و تو قصهٔ خورشید و گل است
که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید
#محمدرضا_شفیعیکدکنی