کنجِخلوت...!
یک وقت هایی هست
یک جاهایی دلت نمیخواهد زمان بگذرد،
حتی دلت نمیخواهد قدم برداری،
یا اگر مجبور هستی که بروی قدم هایت را کوتاه برمیداری.
دوست داری پاهایت به زمین،
به همین قطعه از زمین بچسبد،
و تو مجبور شوی بمانی..
ساعت ها بیاید و برود.
روز، شب بشود.
شب به صبح سلام کند،
اما تو همین جایی که هستی بمانی.
اصلا هم احساس نمیکنی که دارد عمرت تلف میشود و باید بروی دنبال زندگی.
کل زندگیات همینجاست.
نفست اینجا تازه میشود.
دلت تپشش میزان میشود،
لبت لبخند را یادش میآید،
چشمانت پاک میشود و ذهنت از غم و غصهها و حرف و حدیثها آزادِ آزاد..
مرده بودی زنده میشوی.
مقدمه کتاب امام رئوف| نرجس شکوریانفرد
کنجِخلوت...!
بنده ی گدا کجا؟!
مست سبوی رضا بشود...
عبد بی حیا کجا؟!
که زائر کربلا بشود...
خجلت زده ام کردی
از بس که کرم کردی..
از لطف مرا مولا
راهیِ حرم کردی.....
دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
بایدازاین طرف شیشه تماشابشوی...
#مهــدےفرجی