گویند طبیبان که بگو دردِ خود اما
دردی که گذشته ست ز درمان
به که گویم..؟
#هلالی_جغتایی
519.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد
#هوشنگ_ابتهاج
امروز
حوالی ظهر
وقتی استاد وارد کلاس شد
روی تخته جمله ای نوشت
و فرصت داد تا بنویسیم..
فهمیدم چقدر قلبم دردمند است
که به ثانیه نکشیده کلمات را در ذهنم ردیف میکند تا از بغضی که به جانم افتاده بکاهد...
فهمیدم چشمانم منتظر تلنگری هرچند کم و کوتاه هستند تا بیتوجه به اطراف سد دریایشان را بشکنند...
بلافاصله دفترم را باز کردم و هرچه که بود را نوشتم...:
«همه چیز از روزی که اصل او جوانه زد شروع شد..
اوایل کار حالش خوب بود و
روحش راضیِ از این تغییر..
اما بعد..
وقتی به پستیِ دنیا و
بیمراعاتیِ آدمها پیبرد..
وقتی فهمید آدمیزاد با کوچکترین
حرفها؛ بزرگترین زخمها را میزند
و پاکترین دلها را میشکند...
وقتی فهمید ممکن است از نزدیکترین،
معتمدترین و مهربانترین همدمهایِ زندگیاش از پشت خنجر بخورد...
وقتی فهمید که باید در برابر
تضعیفِ زخمها مقاوم باشد...
وقتی فهمید که نباید به هیچکس جز خود و خدایش متکی باشد..
بزرگ شد..
آنقدری بزرگ
که روحش به وسعت دریا برسد
و قلبش بتواند هر دردی را متحمل شود...
(درخت هرچه بارش بیشتر میشود،
سرش فروتر میآید...) »
داوطلب شدم تا بخوانم...
تا بفهمم کسی جز من هم در این سن
اینقدر بههمریخته هست یا نه؟!
جمله به جمله را با تمام تلاشی که
برای نلرزیدن صدایم کردم خواندم...
خواندم و سریع از کلاس بیرون زدم
تا قلبم بتواند نفس بکشد... تا اینقدر
به خونریزیهای گاه و بیگاه مبتلا نشود...
من؛
خسته بودم...
آنقدری خسته که دیگر هیچکس جز
صاحبان میلادهای این روزها نتواند
مرهمم شود..
آنقدری خسته که تنها یک چیز دوای این همه درد و زخم و ناتوانی شود....
من حتی توان نوشتن این همه حرف را نداشتم...
زود نوشتهام را تمام کردم چون میدانستم اگر بیشتر بنویسم بازهم
تک تک زخمهایِ روح دردمندم سرباز
میکند و دیگر نمیتوانم جلوی
عفونت و خونریزی آنها را بگیرم...
من خیلی خسته بودم...
1401/12/6 #فـضـہ۱٢٨