eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
488 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تَعبت مَنِ الابتعاد....💔
گر بدانی حال من، گریان شوی بی‌اختیار..
ثمر از عشق نچیدیم به جز حیرانی...
شعر خواندم‌ که‌ تو را‌ از‌سر خود اندازم ؛ تو خودت شعر شدی در سر من افتادی!
کشتهء بی زخم دور علقمه بسیار بود گفته اند از هیبت عبّاس آنجا مرده اند
امروز حوالی ظهر وقتی استاد وارد کلاس شد روی تخته جمله ای نوشت و فرصت داد تا بنویسیم.. فهمیدم چقدر قلبم دردمند است که به ثانیه نکشیده کلمات را در ذهنم ردیف میکند تا از بغضی که به جانم افتاده بکاهد... فهمیدم چشمانم منتظر تلنگری هرچند کم و کوتاه هستند تا بی‌توجه به اطراف سد دریایشان را بشکنند... بلافاصله دفترم را باز کردم و هرچه که بود را نوشتم...: «همه چیز از روزی که اصل او جوانه زد شروع شد.. اوایل کار حالش خوب بود و روحش راضیِ از این تغییر.. اما بعد.. وقتی به پستیِ دنیا و بی‌مراعاتیِ آدم‌ها پی‌برد.. وقتی فهمید آدمیزاد با کوچک‌ترین حرف‌ها؛ بزرگ‌ترین زخم‌ها را می‌زند و پاک‌ترین دل‌ها را می‌شکند... وقتی فهمید ممکن است از نزدیک‌ترین، معتمدترین و مهربان‌ترین همدم‌هایِ زندگی‌اش از پشت خنجر بخورد... وقتی فهمید که باید در برابر تضعیفِ زخم‌ها مقاوم باشد... وقتی فهمید که نباید به هیچکس جز خود و خدایش متکی باشد.. بزرگ شد.. آنقدری بزرگ که روحش به وسعت دریا برسد و قلبش بتواند هر دردی را متحمل شود... (درخت هرچه بارش بیشتر می‌شود، سرش فروتر می‌آید...) » داوطلب شدم تا بخوانم... تا بفهمم کسی جز من هم در این سن اینقدر به‌هم‌ریخته هست یا نه؟! جمله به جمله را با تمام تلاشی که برای نلرزیدن صدایم کردم خواندم... خواندم و سریع از کلاس بیرون زدم تا قلبم بتواند نفس بکشد... تا اینقدر به خونریزی‌های گاه و بیگاه مبتلا نشود... من؛ خسته بودم... آنقدری خسته که دیگر هیچکس جز صاحبان میلادهای این روزها نتواند مرهمم شود.. آنقدری خسته که تنها یک چیز دوای این همه درد و زخم و ناتوانی شود.... من حتی توان نوشتن این همه حرف را نداشتم... زود نوشته‌ام را تمام کردم چون میدانستم اگر بیشتر بنویسم بازهم تک تک زخم‌هایِ روح دردمندم سرباز می‌کند و دیگر نمی‌توانم جلوی عفونت و خونریزی آنها را بگیرم... من خیلی خسته بودم... 1401/12/6 ٢٨
ناگهان پر می‌کشی دریا به دریا می‌روی آه ای ابر کرامت تا کجاها می‌روی... برنمی‌داری سرت را از بهشت سجده‌گاه کس نمی‌داند که هستی یا ز دنیا می‌روی آن‌چنان لبریزی از شور مناجات و دعا کز حضیض خاک تا اوج تماشا می‌روی... یک صحیفه نور می‌نوشد دلم تا با توأم من دلم می‌گیرد از این لحظه‌ها تا می‌روی صبر کن ای چشم بیدار تماشا لحظه‌ای آه... ما را هم ببر با خویش هرجا می‌روی...
هدایت شده از - ضاقَ‌صَدری -
که زهرا طورِ دیگر طور دیگر دوست می‌دارد میانِ این عروسانش عروسِ خاک ایران را:)💛!
هدایت شده از _نوارکاسِت
شیر عرب عروسِ عَجم اختیار کرد ایرانی است یک رگۀ نُه امامِ ما 🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا