چقدر دو تا آدم مشابه میتونن متفاوت باشن...
یکی از پشت خنجر میزنه با اطلاع از اینکه روحت زخمی تر از اونیه که بتونی درد ضربه اش رو تحمل کنی...
یکی بهت میگه برو پیش اصل کاری...
بروز نده و سکوت کن!
صمیمی نمیشه چون میدونه ممکنه درک نکنه!!
اما اون یکی خواست صمیمی باشه و همدم باشه
خواست دوای درد باشه اما بدتر همه چیزو خراب کرد..
بدتر خودش شد علت اصلی ناتوانی و زمین خوردن
_برایت ده دقیقه راه رفتن روی جدولِ خیابان تجویز میکنم؛
تا بفهمی عاقل بودن چیزِ خوبیست، اما دیوانگی قشنگتر است(:
'نیما یوشیج'
گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی
کو رفیق راز داری؟ کو دل پرطاقتی؟
شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـی
تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد
غنچهای در باغ پرپر شد ولی کو غیرتی؟
گریه میکردم که زاهد در قنوتم خیره ماند
دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی
روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی
بسکه دامان بهاران گل به گل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین نداری رغبتـی
من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی