به یک سو میزنم گیسوی شب را با سر انگشتم
شب آشفته ام را با تو زیبا می کنم هرشب
#محمد_صادق_بخشی
کنجِخلوت...!
هر چه شد آن پیچک گیسو به هم تابیدهتر مشکل این عاشقِ سرگشته شد پیچیدهتر سُست شد ایمان من تا تاب داد
زاهدی بر سر یک پیچش مو ، کافر شد !
من رند و سه وجب زلف پر از فر چه شود ... :)
#مهتاب
کنجِخلوت...!
زبان حال دلم را تو هم نفهمیدی ! جنون گرفته ام اما خوشا به تنهایی... #مهتاب
کسی از ظاهر این کوه حالش را نمی فهمد ؛
به ظاهر ساکتم
در سینه ام آتشفشان دارم ...
#مهتاب
کنجِخلوت...!
داشتم فکر میکردم اهل بیت همه از یک نور هستند. اما.. زاویه تابش این نور هر بار که در معرضش قرار میگ
خونه ی بابام اینا سفارش کردم شمارو هم مهمون کنه 😁
هدایت شده از کربلای من . .
بارِ آخِر زیرِ قُبه، هَست یادَت حاجَتَم؟
یِک شَبِ جُمعه حَرَم اَز تو طَلَب دارَم هَنوز...
شاخ خشکیم،به ما سردی عالم چه کند؟!
پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد...
#وحشی_بافقی
کنجِخلوت...!
گر نجف قسمت نشد... مارا ملالی نیست چون این گدا مهمان سلطانِ خراسان میشود.....
به سرم سایه ایوان و امانِ نجف است
دلِ من تنگ علی.. تنگِ اذان نجف است
#مهتاب