کودک یار مهدوی مُحکمات
#داستان #حضرت_فاطمه_سلام_الله_علیها ✨برادرِ فاطمه✨ کودک تنها و غمگین😞 با لباس های کهنه و پاره کنار
#ادامه_داستان_برادرِ_فاطمه
کودک، با پشت دست، اشک هایش را پاک کرد و جواب داد : " من تنهاهستم . مادرم در شهر دیگری زندگی می کند. پدرم چند وقت پیش شهید شد😔بعد از آن من با خواهرم زندگی می کردم. چند روزی است که او هم از دنیا رفته است. حالا کسی را ندارم. خانه ای🏡 ندارم که در آن زندگی کنم. لباس و غذا 🥗👕هم ندارم . حتی بچه ها با من بازی نمی کنند. آنها به خاطر اینکه کسی را ندارم از من دوری می کنند.
حرفهای کودک پیامبر را ناراحت کرد. پیامبر به کودک نزدیک تر شدند. چشم هایشان از اشک پر شده بود. کمی سکوت کردند. بعد، دست آن کودک تنها را در میان دستهای خود گرفتند و گفتند: " غصه نخور، حالاکه پدر تو شهید شده است، از امروز من پدرت هستم😍 همسر من، مادر تو می شود. دخترم فاطمه هم از امروز خواهر توست."😃
اشک های کودک با شنیدن حرفهای پیامبر خشک شد. برق شادی🤩در چشم هایش درخشید. غم از چهره اش گریخت و خنده بر لب هایش نشست . به پیامبر رو کرد و گفت: " به خدا من دیگر غمگین نیستم، زیرا اگر تا حالا کسی را نداشتم از این به بعد بهترین خواهر را دارم. "🤗
پیامبر دست کودک را گرفتند و با هم به راه افتادند. وقتی به خانه🏡 رسیدند، پیامبر حضرت فاطمه را صدا زدند و گفتند: " فاطمه جان ! این پسر از امروز برادر توست "☺️
فاطمه از دیدن کودک خوشحال شد. دست او را گرفت و برد تا سرو صورتش را بشوید و برایش لباس و غذا تهیه کند.☺️❤️
✨منبع: کتاب بچه ها و پیامبر، نوشته مصطفی رحماندوست
🐣کودکیار مهدوی محکمات(تخصصی ترین کانال مهدی باوری درکودکان):👇
🆔 https://eitaa.com/joinchat/1945305120C076ae4f3ce