- کوفیه🏴 -
روایت میگه:
امام حسین به خیمه ها اومد که وداع کنه.
وداع کرد، داشت میرفت به میدون .. یه دفعه حضرت زینب یاد وصیت مادر افتاد.
"هروقت حسین ازت یه پیراهن سیاه خواست، بدون دیگه بر نمیگرده .. اون موقع از طرف من گلویش را ببوس."
- کوفیه🏴 -
امام حسین به خیمه ها اومد که وداع کنه. وداع کرد، داشت میرفت به میدون .. یه دفعه حضرت زینب یاد وصیت
امام حسین اومد سوار ذوالجناح بشه .. یه دفعه صدای فریاد خواهر رو شنید. برگشت. زینب جلو اومد و وصیت مادر را برایش گفت و چندین بار گلوی حسین (ع) رو بوسید.
امام حسین دوباره میره تا سوار اسب بشه. میبینه اسب حرکت نمیکنه. نگاه میکنه میبینه سکینه با گریه سم اسب رو نگه داشته.
به سکینه میگه:بابا اینجوری گریه نکن جگرم آتش گرفت.💔😭
بعد از بغل کردن و بوسیدن سکینه راهی میدون میشه ..
- کوفیه🏴 -
امام حسین دوباره میره تا سوار اسب بشه. میبینه اسب حرکت نمیکنه. نگاه میکنه میبینه سکینه با گریه سم اس
اونقدر با امام حسین میجنگند که امام حسین دیگه رمق نداره .. شکست میخوره. اونقدر امام حسین رو زدن که دیگه نمیتونست نفس بکشه.
یکیشون گفت : کارش تمومه. یکی دیگه گفت :نه هنوز نمرده.
- کوفیه🏴 -
اونقدر با امام حسین میجنگند که امام حسین دیگه رمق نداره .. شکست میخوره. اونقدر امام حسین رو زدن که
یه نامردی اونجا گفت : من میدونم چطوری بفهمیم زندست یا مرده. به خیمه ها حمله کنید.
امام حسین اونجا با بیحالی گفت : من هنوز زندم ..😭💔
- کوفیه🏴 -
یه نامردی اونجا گفت : من میدونم چطوری بفهمیم زندست یا مرده. به خیمه ها حمله کنید. امام حسین اونجا ب
ذوالجناح ، که دیگه رمق نداشت ، به خیمه ها رفت.
با صدای زن ها زینب از خیمه بیرون اومد. دید ذوالجناح بدون حسین اومده ..
بالای بلندی رفت دید دارن با عمود آهنین ، تیرکمون و هرچیزی که دارن سالارش رو میزنند..😭
- کوفیه🏴 -
ذوالجناح ، که دیگه رمق نداشت ، به خیمه ها رفت. با صدای زن ها زینب از خیمه بیرون اومد. دید ذوالجناح
بعد از چند دقیقه رفت بالای سر حسین ..