هدایت شده از اتــــــحاٰدیهٔ اَبلــــــهٰان ⁹
وقتی صدای انفجار رو از اطراف شنید به پیشنهاد برادرش (شهید آرمین نیکروش) از ساختمون خارج شد، ولی به هوای برداشتن کتاب مورد علاقش برگشت به خونه تا اگه خونه آسیبی دید کتاب سالم بمونه.
خودش از بین ما رفت، اما کتابش سالم و بدون آسیب بین خرابه ها پیدا شد، در حالی که گرمای قرمز رنگ خون، مثل یک آغوش گرم صفحات سرد کتاب را بغل کرده بود...
هدایت شده از اتــــــحاٰدیهٔ اَبلــــــهٰان ⁹
یاسمن عاشق زندگی بود. واقعا عاشق زندگی بود.
یکی از خصوصیات خاصش این بود که همیشه و همه جا نیمه پر لیوانو میدید. اخمشو هیچ وقت نمیدیدیم، همیشه لبخند میزند همیشه خوشحال بود.
آرزوش این بود دکتر بشه. خودشو برا زیست و شیمی به آب و آتیش میزد. عاشق رشته اش بود.
یاسمن واسه همه چیز ذوق میکرد، از این آدما بود که اگه واسه تولدش یه نامه کوچیک مینوشتی تا ابد تو جعبه خاطراتش نگه میداشت. همیشه لطف آدما رو جبران میکرد. همیشه با همه مهربون بود.
موسیقی گوش دادنو دوست داشت. تو مهمونیا همیشه یه کتاب میزد زیر بغلش و میرفت تو حیاط سوار تاب میشد. همزمان با کتاب خوندن آهنگ گوش میداد. همه میدونستیم نباید این موقع ها مزاحمش بشیم.
هدایت شده از اتــــــحاٰدیهٔ اَبلــــــهٰان ⁹
آخرین شبی که زنده بود، باهم تلفنی صحبت کردیم. قرار بود آخر هفته بریم استخر. وسط صحبتمون میگفت این جنگنده هایی که از بالا سرمون میگذرن، اینا قراره جون بعضی از آدما رو بگیرن. یعنی اونایی که امشب قراره بمیرن، وقتی صدای جنگنده هاشو میشنون میدونن که این بار نوبت خودشونه...؟
هدایت شده از اتــــــحاٰدیهٔ اَبلــــــهٰان ⁹
آخرین صحبتمون درمورد کامبک بنگتن بود. واسش خیلی شوق و ذوق داشت. از همون موقع درگیر این بود که روزی که آلبوم منتشر میشه با نت ملی از کجا آهنگارو گوش کنه.
هرچند آخرین آرزوش هیچ وقت برآورده نشد.
هدایت شده از اتــــــحاٰدیهٔ اَبلــــــهٰان ⁹
بمب،
سکوت کوچه را ورق میزند.
کتاب تاریخ، در میانه میدان،
دهان گشوده بود؛
و خون
بر کلمات ناگفتهاش،
امضای سرخ جنگ را میزند.
خاطراتمان، در جوهر سیاه و خون سرخ،
برای همیشه،
در هم آمیخته اند.
آنجا که در خرابه ها، بوی گل یاسمن میآید...
هدایت شده از اتــــــحاٰدیهٔ اَبلــــــهٰان ⁹
آرمین خیلی پسر قوی ای بود.
۲۳ سالش بود، بزرگترین رویایی که توی ذهنش میپروروند دختر دار شدن بود. شاید برای همین بود که همیشه وقت برای بازی کردن با دختربچه ها داشت. تو بهزیستی کار میکرد، عاشق کمک کردن به بچه های بی گناه و مظلوم بود.
سختیای زیادی تو زندگیش کشید. از خیلیا چیزا ضربه خورد و داغ خیلیا به دلش موند. همیشه بهمون میگفت دوست داره یه بار تو اخبار نشونش بدن.
هیچ کس فکرشم نمیکرد، اما تو اخبار نشونش دادن. سنگ قبر سفید رنگشو.