هدایت شده از اتــــــحاٰدیهٔ اَبلــــــهٰان ⁹
آرمین خیلی پسر قوی ای بود.
۲۳ سالش بود، بزرگترین رویایی که توی ذهنش میپروروند دختر دار شدن بود. شاید برای همین بود که همیشه وقت برای بازی کردن با دختربچه ها داشت. تو بهزیستی کار میکرد، عاشق کمک کردن به بچه های بی گناه و مظلوم بود.
سختیای زیادی تو زندگیش کشید. از خیلیا چیزا ضربه خورد و داغ خیلیا به دلش موند. همیشه بهمون میگفت دوست داره یه بار تو اخبار نشونش بدن.
هیچ کس فکرشم نمیکرد، اما تو اخبار نشونش دادن. سنگ قبر سفید رنگشو.