#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت59
تا اخر شب جمعیت حتا بیشتر هم شد نزدیک50 نفر بودیم!
از عمو که بزرگترین بود تا کوچیک ترین که نتیجه می شد و 1 سال و نیم ش بود.
اقا ارسام پسر زهرا ورضا که دختر عمو پسر عمو می شدن.
تا شب نیومد پاشا و حسابی نگران شده بودم.
دوباره گوشی شو گرفتم که این بار گفت خاموشه!
کم مونده بود گریه ام بگیره بقیه هم نگران شده بودن.
عمو گفت:
- اروم باش دختر بچه که نیست میاد.
بغض کرده گفتم:
- اخه کسی رو نداریم اینجا کجا رفته؟
گوشی اول جواب نمی داد حالا خاموشه!
پاشا هر جا می رفت شب خونه بود.
بی بی لب زد:
- حالا اروم باش مادر فکر بد نکن پیداش می شه.
که زنگ در زده شد سریع بلند شدم دویدم سمت ایفن.
کم مونده بود چادر بره زیر پام بیفتم!
با دیدن ماشین پاشا با خوشحالی داد زدم:
- وای پاشا اومد.
و ریموت در رو زدم زود رفتم سمت در سالن.
درو باز کردم که پاشا هم رسید.
خسته و خاکی بود و چشاش به زور باز بود.
پیشونی مو بوسید و گفت:
- سلام خانومم شرمنده دیر اومدم!
بغض کرده نگاهش کردم و گفتم:
- کجا بودی نگران شدم!
لب زد:
- قربونت برم باز بغض کردی؟ می گم برات.
به سالن رسیدیم و به بقیه سلام کرد.
با تک خنده گفت:
- صبح اومدیم4 نفر بود و الان50 نفر! خانوممو که خسته نکردین؟
پسرا زود با پاشا اخت شدن.
نشستیم رو مبل و با دستمال داشتم خاک های روی صورت شو تمیز می کردم که گفت:
- اذیت نکن خودتو می رم حمام فایده ای نداره.
جواب شو ندادم که مشغول تمیز کردن صورت ش بودم.
که بازو هامو گرفت بنشونم رو مبل.
وای دستشو گذاشته بود روی جای زخم که شیشه بریده بود.
ایی گفتم که زود دستشو برداشت.
با دیدن دستش اب دهنمو قورت دادم و بازمو فشردم.
دست ش خونی شده بود .
متعجب نگاهی بین من و دستش رد و بدل کرد و با بهت گفت:
- خون ه!
سر بلند کرد و زل زد تو چشام و گفت:
- بازوت و گرفتم دستم خونی شد مگه بازوت چیزیش شده؟
اب دهنمو قورت دادم و سری به معنای نه تکون دادم.
سریع استین مو زیر چادر بالا زد و با دیدن دستم دو دستی زد تو سرش خودش که من تو خودم فرو رفتم و پاشد فریاد ش به اسمون رفت:
- یا امام رضا یا حسین این که از این ور تا اون ور عمیق بریده است! یا خدا چی شده بدبخت شدم یالا یالا پاشو بریم بیمارستان.
هر چی بقیه جلوشو گرفتن و گفتن چیزیش نیست خوب می شه پاشا انگار دیونه شده بود و می گفت باید ببرمش دکتر!
عمو گفت:
- تو ترسوندی این دختر رو رنگ به رو نداره اروم باش مرد الان زنگ می زنم دکتر خانوادگی مون بیاد.
پاشا پایین مبل نشست و گفت:
- من صبح گذاشتمت رفتم سالم بودی به امام حسین باز چیکار کردی یاس! وای خدا از این سر بازو تا اون سر بازوش بریده بود!
خم شد جلوم و گفت:
- سالمی؟ حالت خوبه؟
ترسیده سری تکون دادم و دستامو گرفت و گفت:
- الان دکتد میاد قربونت برم نترسی!
خودش بدتر از من ترسیده بود و به من می گفت نترسی!
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت60
با صدای ارومی گفتم:
- به خدا من نمی ترسم از همون ظهر دستم اینطور شد!
بهت زده گفت:
- نکنه همون موقعه که روهام به من زنگ زد؟
سری تکون دادم و با عصبانیت روهام و نگاه کرد که روهام منو نشون داد و گفت:
- خودش گفت نگم الان هول می شی !
لب گزیدم الان باز اتیشی می شه!
اما برعکس به روهام گفت:
- این بچه است تو بیشعوری که نگفتی!
خنده ام گرفت و روهام با چشای گرد شده نگاهش کرد.
بلاخره دکتر رسید و توی اتاق رفتیم.
مثل خودم چادری بود و مهربون.
روی تخت نشستم و پاشا هم کنارم نشست با کمکش استین مو بالا زدم و پاشا با دستش نگهش داشت پایین نیاد.
اول برسی کرد و گفت:
- باید بخیه بزنم! جذبی می زنم جاش نمونه!
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- چی بخیه؟
سر تکون داد و وسایل شو اماده کرد و گفت:
- زخم ت عمیقه عزیزم با اینکه از ظهر بریده هنوز خون ش بند نیومده باید زود تر اطلاع می دادین!
پاشا سعی کرد خودشو با نفس عمیق کشیدن اروم کنه و عصبی نباشه.
تا خواست بخیه بزنه با ترس خودمو عقب کشیدم.
دکتر نگاهی به پاشا کرد و پاشا محکم گرفتمم.
اولی رو که زد جیغ و گریه ام باهم بلند شد.
می خواستم از دستشون فرار کنم اما پاشا محکم گرفته بودتم.
عمه و خانوما اومدن داخل و وقتی دیدن داره بخیه می زنه نمی تونستن کاری بکنن.
اخراش دیگه گلوم درد گرفته بود و فقط هق هق می کردم.
بلاخره تمام شد و بی حال پاشا روی تخت خابوندم و پتو رو روم کشید.
بقیه بیرون رفتن و چشمامو بستم!
چرا باید هر دفعه یه جاییم زخم بشه اخه!
پاشا برگشت توی اتاق و گفت:
- چادر تو در بیار راحت بخواب.
با کمکش چادر مو در اوردم و پاشا اویزون ش کرد و زیر پتو خزیدم وخوابم برد.
ازپاشا
یاس که خواب ش برد از اتاق بیرون اومدم و پیش بقیه توی سالن نشستم.
عموش با نگرانی گفت:
- خوبه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره خوابیده.
زن عموش گفت:
- بچه ام چی کشیده اخ!
که گوشیم زنگ خورد.
با دیدن اسم اقا بزرگ پوفی کشیدم و جواب دادم:
- سلام اقا بزرگ.
.......
- بازم حرف های تکراری خوب!
........
- بین اقا بزرگ زمین به اسمون بره اسمون به زمین بیاد رضایت نمی دم! این دوتا خواهر عقده ای ان! بابا اینا رو شوهر بدید بلکه عقده اشون بخوابه! داشتن زن منو زیر اب خفه می کردن حواستون هست؟
.....
-ببین اقا بزرگ عمرا اگه صرف نظر کنم بسه هر چی کوتاه اومدم خدانگهدار.
و قطع کردم .
نفس عمیقی کشیدم که باز گوشیم زنگ خورد این بار ساشا بود.
سریع جواب دادم:
- الو ساشا.
.....
- نمی دونم امتحان دادم گفتن قبولی ولی یه مشکلی هست!
....
- من باید حواسم به یاس باشه نمی تونم که توی شهر غریب ولش کنم! باید اول این مشکل و جور کنم تا فردا خبر شو بهت می دم.
.....
- حالا بهت می گم چرا قبولم کردن!
....
باشه خدانگهدار.
قطع کردم و سرمو بین دست هام گرفتم که صدای یاس اومد:
- چی و باید به من بگی؟ یعنی چی منو تو شهر غریب تنها نمی زاری؟
سر بلند کردم از پله ها اومدم پایین و نشست کنارم.
متعجب گفتم:
- مگه نخوابیدی؟
نه ای گفت و پرسشی بهم نگآاه کرد.
لب تر کردم و گفتم:
- خوبی ؟ حالت خوبه؟
سری تکون داد و خواستم چیزی بگم که گفت:
- پاشا اصل حرف تو بگو.
هدایت شده از روزمرگی های من
خب خب یه خبر خیلی خوب و عالی داریم براتون 😉🥳
خب حالا خبر خوبمون چیه ؟؟
بله من و مالک قراره بریم این اجرا رو و کلی فیلم و عکس براتون بگیریم 🤩☺️
فقط شما دعا کنید که بتونیم بریم پشت صحنه 🤲
بچه ها لطفاً پیوی نیاد که جواب گو نیستیم و ریپ می کنیمتون ❌
خب حالا که دارم فکر میکنم شش نفر بیاد تو پیویم براش بای بای میگیرم .
@rozmaregi_sf
اگر به آمار ۵۵۵ برسیم عکس و فیلم ها را میزاریم😉
https://eitaa.com/rozmaregi_sf
170.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنشم وقتی میزنم شبکه خبر یهو
ترامپه وِراجو نشون میده:
هدایت شده از روزمرگی های من
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qw3uvfs&btn=.
کویر نشه صلوات ، بیاید لطفا🥺
هدایت شده از روزمرگی های من
تصورش را بکن
صدای جنگنده
صدای انفجار
صدای .......
ناگهان صدایی بیاید
الا یا اهل العالم انا امام القائم
الا یا اهل العالم انا امام المنتقم
الا یا اهل العالم انا المهدی یا مهدی فاطمه الزهرا 🥹
این پایان شیرین همه چیز باشد💔🥺
ان شاءالله...✌️🏻🇮🇷
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت61
بهش خیره بودم تا حرف شو بزنه!
حسابی کنجکاو شده بودم.
بقیه هم خیره و ساکت به ما نگاه می کردن و مثل من کنجکاو بودن.
پاشا نگاهم کرد و گفت:
- شغل مو می خوام تغیر بدم!
متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- یعنی می خوای چیکار کنی؟
نگاهی به همه امون کرد و گفت:
- می خوام همون کار هایی رو انجام بدم که بابات انجام می داد قبول هم شدم!
بهت زده و شکه بهش چشم دوختم.
باورم نمی شد.
بی بی گفت:
- وای من به خدا دیگه نمی کشم برای غم و استرس!
عمو گفت:
- دیونه شدی پسر! خبر داری چقدر سخته!
همه ساز مخالف زدن اشک توی چشام جمع شده بود از خوشحالی.
با ذوق گفتم:
- من موافقم!
یهو همه سکوت کردن و با چشای گرد شده بهم نگاه کردن.
بی بی گفت:
- دختر تو جوونی نمی دونی!
پارسا گفت:
- حواست هست بابا و مامانت و سر همین شغل از دست دادی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره این همه رو می دونم! ولی من خدمت به مردم رو دوست دارم اینجور نگاه خدا بیشتر شامل حالمون می شه اخرت مون هم راحت تره سختی هاشو تحمل می کنیم!
رو به پاشا گفتم:
- من قبولمه! انتخاب خیلی خوبی کردی از ته دل خوشحال شدم.
پاشا لبخندی و گفت:
- ولی باید 1 ماه اموزشی اراک باشم! تورو هم نمی تونم توی تهران تنها بزارم که!
عمو گفت:
- تهران چرا؟ می مونه همین جا توهم راحت تری میای و می ری .
با شرمندگی گفتم:
- یعنی مزاحم تون نیستیم؟
بی بی گفت:
- این چه حرفیه! نبینم از این حرف ها بزنی بچه! عمارت به این بزرگی می خوام چیکار! شما ها دورمون نباشین کی باشه!
لبخندی زدم و گفتم:
- جبران می کنیم براتون.
پاشا لبخند تلخی زد و گفت:
- و یه چیز دیگه!
همه بهش نگاه کردیم دستی توی موهاش کشید و گفت:
- کسی نباید بفهمه شما چون خودتون خانواده همچین پلیسی بودید مشکلی نداشت بهتون بگم و اینکه من امروز به طور اتفاقی فهمیدم قاتل های پدر و مادر یاس کین! هنوز هم دنبال یاس ان باباش یه چیز مهم دستش بوده و فکر می کنن با یاس هست و تنها خوشبختی ما اینکه یاس و نمی شناسن و نمی دونن کجاست