eitaa logo
کوله بار
9.4هزار دنبال‌کننده
19.8هزار عکس
3.5هزار ویدیو
15 فایل
﷽ "أُوْلَئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهـمْ لِلتَّقـوَی" آن‌ها کســانی‌اند که خدا قلب‌هایشان را برای تقـــوا امتحان کرده است✨️. شهدا سنگ نشانند که ره گم نشود🌱؛ |کانال رسمی راهیان نور| ☎️ارتباط با ادمین: @J_rahavard
مشاهده در ایتا
دانلود
روز اول از عاشقی از صبح که از خواب بیدار شدم انگار احوالاتم زیاد مساعد نبود آماده شدم که بروم بیرون ناگهان با صدای مبایلم به خودم آمدم با دیدن اسم مسئول کمیته ی خادمین شهدا متعجب شدم و با خود گفتم خیر است جواب تلفنم را دادم بعد کمی احوالپرسی با صدا زدن اسمم توسط مسئول نگران شدم وقتی که جوابشون رو دادم بهم گفتند که انشالله قراره اعزام شی شلمچه برای خدمت به شهدا آن لحظه از خوشحال به خودم نمیگنجیدم باور نمی‌کردم که این سعادت مرا شامل شده یعنی من قرارع خادم شهدا باشم؟ یعنی شهدا مرا دعوت کردند بازم با شنیدم اسمم توسط مسئول به خود آمدم و پرسیدند آیا شما میتوانید عازم شید و با خوشحالی فریاد زدم بله بله معلوم است که راهی میشوم و ایشون با تایید حرفم الحمدالله گفت و زمان اعزام را از ایشون پرسیدم و با صدایی پر از آرامش گفتند انشالله پس فردا عازمی با توضیح دادن تمام شرایط خادمی و درخواست کردن رعایت آداب آنجا همه چیز را برایم توضیح دادند و پس از توضیح با تشکر از من خداحافظی کردند بلاخره روز اعزام فرا رسید با خوشحالی از خانواده خدا حافظی کردم و به سمت اتوبوس حرکت کردم یک شب کامل در راه بودم انگار ساعت ها فشرده می‌گذشت خودم را آرام کردم و با زمزمه کردن صلوات به خواب رفتم موقع بیدار شدن رسیده بودیم اردوگاه شهید حبیب الهی با ذوق از اوتوبوس پیاده شدم خادمین به خوشحال و چهره ای بسیار مهربان خوش آمد گویی گفتند و ما را به داخل راهنمایی کردند پس از خوردن صبحانه ما را به اتاق پرو لباس خادمین فرستادند انگار آن لحظه برایم خیلی قشنگ بود دلم میخواست هر لحظه دوباره تکرار شود پس از پوشیدن لباس خادمین ما را به جلسه ی توجیهی دعوت کردند که ما را راهنمایی کنند و پس از راهنمایی از ما درخواست کردند که برای شنیدن سخنرانی برادر رحیمی به سمت مسجد حرکت کنیم پس از شنیدن سخنرانی کامل ایشان با اعطای نشان خادمی جلسه به پایان رسید و ما را به عنوان خادم رسانه اعزام کردند یادمان شهید مسعودیان با حس حالی عجیب به سمت ماشین حرکت کردیم و راهی شدیم حکایت شهدا خیلی فرق میکند چه حکایتی دارد نمیدانم ادامه دارد..... @koolebar_rahiyan|
دومین روز از عاشقی🕊 بلاخره رسیدیم یادمان شهید مسعودیان وقتی که در باز شد و به داخل راهی شدیم🥺 همه چیز انگار به ما لبخند میزد با خوشحالی از ماشین پیاده شدیم خادمان در حال بردن غذا برای زائرین بودند مسئول ما را به داخل سوئیت راهنمایی کرد و پس از خوردن ناهار ما را برای شروع کردن کارمان با مهربانی راهنمایی میکرد انگار که حامی ما بود پس از گذشتن چند ساعت آماده شدیم که برویم برای بازدید از نمایش خادمین زمانی که رسیدیم همه ی زائر ها شاد منتظر شروع شدن نمایش بودند و بالاخره نمایش شروع شده بود موضوع نمایش درمورد شهید والامقام برادر حججی بود همه ی صحنه ها واقعی بود انگار ما در زمان شهادت شهید آنجا حضور داشتیم💔😭 حس ها کاملا واقعی بود اشک، زائرین را امان نمیداد انگار نمی‌خواستیم تمام شود. غرق در نگاه کردن به صحنه شده بودیم وقتی نمایش تمام شد حس عجیبی ما را میهمان کرد با خوشحالی قدم می‌زدیم با خادمین برگشتیم به سوئیت کل شب را در این فکر بودم که اینهمه زحمت کشیده شده اینهمه مهارت از خادمین برای زنده نگه داشتن یاد شهدا 💔 این خیلی برایم حس عجیبی شده بود ادامه دارد....🥀🍁 @koolebar_rahiyan|
سومین روز از عاشقی🕊 امروز روزی متفاوت بود روزی که اصلا فرق میکرد انگار آسمان امروز رنگ دیگری داشت خادما خیلی با شور شوق به سمت ایستگاه صلواتی حرکت می‌کردند🌸 همه با مهربانی یک دیگر را راهنمایی میکردند و سریع در حال آماده سازی محوطه برای پذیرایی☺️ از زائران بودند بوی اسپند کل فضا را پر کرده بود دقیقا فضا پر شده بود از اخلاص معنویت عطر شهدا خادمین رسانه برای ثبت کردن زحمات خادمین و چهره ی زیبای زائرین تمامی تلاش خود را میکردند همگی بی صبرانه منتظر بودند 🙂زائران قدم های نورانی خودشان را در یادمان شهید مسعودیان بگذارند انگار آنها زائر نبودند 🥲 خادمین آنها را مثل خانواده ی شهدا می‌دیدند همه چی غرق در صحبت بودیم که ناگهان صدایی ما را از خود بی خود کرد با چهره ای غرق از خوشحال زائران را بدرقه میکردیم چشمان زائران برق میزد از معنویت فضا و این همه گرمی و محبت از این همه 🤍 مهمان نوازی خادمین همه چیز طور عجیبی بود انگار برایشان تکرار نشدنی بود محو در لحظه شده بودند هر کسی بعد خوردن شربت از سمت ایستگاه به سمت استراحت گاه خود حرکت میکرد 🌿 بعضی ها به دنبال دیدن نمایش خادمین خادمین برای راهنمایی زائران دست گرم مهمان نواز خود را بر روی بازوی آنها می‌گذاشتند و این چقدر ما را متحیر میکرد خادمین رسانه به دنبال شکار کردن لحظه ها از قشنگ ترین حس های دنیا همه چیز جالب بود نمیدانم جریان اینجا چرا همیشه با دنیای بیرون متفاوت است.🥀🍁 ادامه دارد... @koolebar_rahiyan|
چهارمین روز از عاشقی🕊 همه چیز به قشنگ ترین حالت ممکن داشت پیش می‌رفت زائرین رفت آمد خود را داشتند و خادمین مانند همیشه با عشق خدمت میکردند چیزی که هیچوقت فراموش نمی‌کردند لبخند روی چهره ی آنها بود صدای خنده ی دانش آموزان ایستگاه صلواتی را پر کرده بود. خادمین رسانه در حال عکس برداری بودند☺️.و با صدای بلند به یک دیگر خسته نباشید میگفتند و بدون استراحت اما با ذوق ادامه به کارشان می‌دادند برای یک دیگر جهت رفع خستگی یا وای یا شربت تعارف می‌کردند عجب رسم شهدا داخل بچها پیاده شده ها! خادمین برای احترام بین کوچک و بزرگ تر فرق نمی‌گذاشتند با هر دو یک نوع خدمت میکردند 🌸🌱 اون رزق های زیبایی که جهت نگه داشتن خاطره ها به دانش آموزان داده میشد برای یادآوری لحظه لحظه شهدایی زندگی کردن چقدر قشنگ ❤️ امشب رزم شب نبود اما دانش آموزان عجیب منتظر رزم شب بودند موقعی شنیدند امشب نمایشی برگزار نمی‌شود دلگیر به سمت استراحتگاه خود راهی شدند 🙂 این شوق آنها برای دیدن خاطرات شهدا مرا حیرت زده کرده بود یعنی چرا آنقدر آنها تحت تاثیر قرار گرفته بودند چه چیزی در آنها جرقه زده بود؟🍁🥀 ادامه دارد..... به کانال بپیوندید @koolebar_rahiyan|
روز پنجم از عاشقی🕊 بی صبرانه منتظر دیدن فتح المبین بودم وقتی که رسیدیم سریعا از ماشین پیاده شدم و رفتیم که از زائرین دانش آموز مصاحبه بگیریم هر کدام با جواب هایی متفاوت مرا متعجب می‌ساخت قدم هایشان در فضا خیلی مقتدرانه و با عشق بود از دور راوی را مشاهده میکردیم که با اشک سرازیر شده روی گونه اش برای دانش آموزان سخن می‌گفت آن صدای گریه ی دختری که کل فضا را پر کرده بود و می‌گفت شهدا مرا با خود ببرید قلبم را به درد آورد 💔انگار یک آن خجالت کشیدم از خودم کل مسیر هنگام برگشت به شلمچه در این فکر بودم که چرا آن دختر آنقدر میان گریه هایش می‌گفت شهدا مرا با خود ببرید🙂 آنقدر که در فکر بودم تا به خود آمدم تقریبآ رسیده بودیم شلمچه تا چشمم افتاد به گنبد شلمچه دیگر جلوی خود را نگرفتم اشک هایم سرازیر شد همان جا با راوی روبه رو شدیم ازشون مصاحبه گرفتیم و من بعد گذشت مصاحبه به سمت تپه ی تا کربلا یک سلام یاهمان تپه سلام نزدیک ترین نقطه به کربلا رفتم 🌾 تنها آرزویم آنجا این بود ای کاش منم مانند شهدا اینجا زندگی میکردم منم شهید میشدم اما انگار لیاقت را در وجود خود پیدا نمی‌کردم هرچه درخود بیشتر میگشتم کمتربه نتیجه میرسیدم 🥀🍁 ادامه دارد ... ┄┅═══✼🍃🌺🍃✼═══┅┄ به کانال بپیوندید @koolebar_rahiyan|
روز ششم از عاشقی🕊 قرار شد امروز همگی در اردوگاه شهید مسعودیان بمانیم برای تمام کردن گزارشات همگی مشغول کار شده بودیم حس عجیبی میان ما پراکنده شده بود سکوتی حاکم بود انگار چیزی داشت خبر میرساند نمیدانم شاید خبری ناخوشایند بود 💔 همان لحظه که در افکار خود غرق شده بودم سکوت با صدای مسئول شکست بچه ها امروز باید نیرو جمع آوری کنیم همگی لبخندی زدیم 🙂 عصر شد از سویئت همگی بیرون رفتیم مانند همیشه صدای خنده کل فضا را پر کرده بود مشغول به کار شدیم از هر کدام که استعداد داشت مصاحبه می‌گرفتیم و نامش را ثبت میکردیم میان آن همه خستگی خادمی دست روی شانه ام گذاشت خسته نباشیدی گفت و چای خوش عطری مرا مهمان کرد☕️ این لبخند مثل همیشه نبود فرق داشت امروز خادمان مثل هر روز شاداب سر زنده نبودند همگی حس حال عجیبی داشتند طوری که انگار حال هوا را حس آنها تغییر داده بود 😔 بلند شدم به خادمی که اسپند دود میکرد نزدیک شدم سلامی دادم و درمورد احوال خادمین پرسیدم و او با ناراحتی پاسخ داد روز های آخر است و با بغض در گلو به کار خود ادامه داد نمی‌فهمیدم چه شد 🖤 از همین جمله کل جسمم فرو ریخت ... ادامه دارد ... 🥀🍁 ┄┅═══✼🍃🌺🍃✼═══┅┄ @koolebar_rahiyan|
روز هفتم از عاشقی🕊 عجیب روز ها تند تند میگذرد جالب است! اصلا به طوری باور نکردنی ساعت ها میگذرند اینجا انگار لحظات خیلی سریع از کنار ما عبور میکنند خادمان همه دلنگرانند.. اما آن ناراحتی چهره را هنوز درک نکردم🖤 چرا قابل درک نبود انکار اصلا برایش نمیشود برداشتی کرد هر روز که می‌گذشت از شور شوق خادمین کمتر میشد و تبدیل به غم میشد هیچکدام نمی‌خواستند این خادمی تمام شود انگار میخواستند تا زمانی نفس در جان دارند خدمت کنند. همگی با چشمانی آشفته به یکدیگر نگاه میکنند 😔 داخل ایتسگاه خادمین در حال پذیرایی با حسرت به زائرین نگاه میکردند😭 خادمین رسانه با لبخندی تلخ در چهره به عکس های گرفته شده مینگرند چه شده که آنقدر حال هوا تعغیر کرده؟ چه شده که آنقدر سخت نمی‌توانند کنار بیایند به گذشت از خدمت به شهدا چیزی که مرا هنوز نتوانسته متقاعد کند این است که هرگز خسته نمی‌شوند خیلی قوی با اقتدار و با افتخار در حال خادمی هستند فضا را طوری هدایت میکنند که مبادا چیزی را از قلم بیندازند دنبال شاد کردن زائرین هستند که مبادا غم در چشمانشان مشخص شود انگار نه انگار هنوز چند روز مانده که برگردند اما چرا آنقدر آشفته ادامه دارد.....🍁🥀 @koolebar_rahiyan|
روز هشتم از عاشقی 🕊 جسمم حسی نداشت انگار روح از بدنم جدا شده بود نمیدانم چرا تند تند اشک هایم سرازیر میشد دلم میخواست فریاد بزنم مانند طفلی که مادرش را میخواهد بی قراری کنم دلم نمی‌خواست وسایلم را جمع کنم اما انگار مجبور بودم موقع جمع کردن وسایل همه ی نگاهم به لباس خادمی ام بود نمیدانم چرا اما اندکی دلم را آرام کردم لبخندی روی لبم حاکم شد که قرار است لباسم را ببرم با خود در دل میگفتم انشالله به زودی با این لباس باز میگردم خیلی سریع گذشت روزی اولی که می آمدم چقدر فرق میکرد روزی آخری ام که میروم فرق میکرد ذوق اول راه غم سنگین آخر راه به تمام دوستانم نگاه میکردم که چقدر حالشان ناخوشایند بود هیچ کس صحبت نمی‌کرد دیگر آن لبخند تلخ ام میان خادمین نبود همگی فرو رفته در غم داشتند از شهدا خداحافظی میکردند همان لحظه که داشتم با اشک به خادمین نگاه میکردم گرمای دستی روی شانه ام احساس کردم خادمی به من لبخند زد و در گوش من گفت:از این حالا به بعد شدی آدم خدا این رمز بماند در قلب تو تا ابد همان رمزی که شهدا برای شهادت ازش استفاده کردند شروع کردم شروعی که شهدا نقش بسته اند در آن من آن شروع شده ی راه شهدام من در این خاک شدم آدم خدا..... همان لقبی که روی تمام شهیدان بود همان اخلاصی که در قلب هایشان بود همان سادگی همان پاکی همان از خودگذشتگی مرا با خود ببرید به امید دیداری دوباره 💔 پایان ... ┄┅═══✼🍃🌺🍃✼═══┅┄ به کانال بپیوندید @koolebar_rahiyan|